گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد




حس غرور و افتخار داشتم وقتی فروشنده اسکار گرفت...


جدا از بحث سیاسی هنری سینمایی حرفه ای سلیقه ای انتقادی یا هرچی

زندگی عماد و رعنا بطن جامعه ی امروز مابود...

  

به بهانه ی "فروشنده" اصغر فرهادی

     

1
گزارش یک انهدام!

انهدام یعنی ویرانی، یعنی فرو ریختن یک باره، یعنی از ریشه تهی شدن... نمای ابتدایی فیلم فروشنده داستان یک انهدام است، انهدام پی خانه ای مملو از خانواده های گوناگون در نیمه شبی نامعلوم به کمک بازوی سرد و آهنی لودری مکانیکی که عصبانی، بدون هیچ خبری، زمین مجاور خانه را برای ساختن برجی عظیم شخم می زند و پی خانه ی همسایه  را زیر و رو می کند!

فروشنده در غوغای همین ویرانی و ترس از مدفون شدن در زیر آوار آغاز می شود. قبلترش اما، در شروع تیتراژ فیلم  با نمایی از تخت دو نفره ی ویلی لومان و همسرش لیندا، همراه بخش های مختلف طراحی صحنه و آکساسوار نمایش مرگ فروشنده، وارد جهان موازی با دنیای واقعی فیلم می شویم، همان جهان موازی نمایشنامه ی آرتور میلر که در کنار دنیای واقعی "فروشنده" با امکان ریزش هر لحظه ای سقف ها و شکاف های عمیق دیوارها، همراه ترک های پر سرعت بر شیشه های پنجره به خوبی پیش در آمد یک انهدام را  تدارک می بیند!

 عماد (شهاب حسینی)، ویلی لومان تهرانی، معلم با اخلاق هنرستانی در تهران است که همراه همسرش رعنا (ترانه علیدوستی) بازیگران نمایش "مرگ فروشنده" هستند که پس از خراب شدن خانه شان در آن شب نامعلوم رفته رفته داستان در جهت انهدام تخت دو نفرشان، رابطه شان با هم، و خودشان پیش می رود.

ویلی لومانِ آرتور میلر بر سر دو راهی است، دو راهی انتخاب میان دنیای سنتی و جهان مدرن؛ ویلی لومانی که محصولی کنسرو شده در قوطی گذار است، گذر یک جامعه از مرحله ای به مرحله ی دیگر... اما ویلی تاب نمی آورد، در انتهای بازی جانش را می بازد و درست یک روز پیش از اتمام قسط های کمر شکن، نقطه ی پایان زندگیش را می گذارد.7

این که چه قدر جنس دو راهی ویلی لومان و عماد یکی است چندان مطرح نیست، آنچه مهم است ایستادن در برابر یک دو راهی است؛ عماد معلم باوقار و مبادی آداب هنرستان، هنرمند روشنفکر و وزین تئاتر، همسر مهربان و همراه رعنا ناچار به انتخاب می شود، انتخاب بین همه ی صفات برجسته ای که تاکنون داشته در مقابل تمامی اعمال تقبیه شده ای که به واسطه ی یک حادثه ی ناگهانی انگار بر زندگی او تحمیل می شود، و او آرام آرام شروع به فروپاشی، و بازی در نقش عمادی جدید و انتقام گیرنده می کند.

همه چیز از یک شاید تجاوز آغاز می شود! تجاوز به رعنا در حمام خانه ی تازشان که پیش از آن ها محل سکونت زنی روسپی بوده و هنگام دوش گرفتن رعنا، مردی از مشتری های صاحب خانه ی قبلی وارد حریم حمام می شود! اما داستان این حریم شکنی و تجاوز به محیط شخصی آدم ها، تنها به دوش و حمام این خانه ختم نمی شود! انگار در این شهر حریم خصوصی سالهاست که معنایش را مثل زبان هایی کم تکلم از دست داده و نخ نما شده است: مهاجم مکانیکی ابتدای فیلم که بدون کوچکترین خبر دیوار خانه را آوار می کند، زن میانسالِ مسافر تاکسی که به دلیل تجربه ی حریم شکنی های گذشته اتهام تعرض را به عماد نسبت می دهد، اشاره ی عماد به ساختمان های کج و معوج و بی ارتباط با هم بر پهنه ی تهران که بی هیچ تناسب مثل فرزندان نامشروع در دامان این شهر قد می کشند، نشان دادن زنی در صحنه ی نمایش با پالتوی کاملا پوشیده و قرمز هنگام خروج از حمام! به خاطر حفظ حریم ممیزی، در حالی که زن در دیالوگ هایش چندین بار تاکید بر لخت بودنش می کند! و در نهایت حریم شکنی های گاه و بیگاه عماد در شنیدن و دیدن پیغام ها و نامه های خصوصی زن روسپی و نگاه کردن به عکس های خصوصی شاگرد هنرستان در موبایلش و تهدید او و...6

اما آیا آوار حاصل از  این حریم شکنی ها به همین جا ختم می شود؟!

پیش از این در بیشتر آثار فرهادی آنچه ستاره دار می شد و توجه مخاطب را جلب می کرد تلاش برای عدم قضاوت بود، یعنی شکل روایت داستان و نوع نگاه به ماجراها چنان بود که تا حد امکان مخاطب را از قضاوت بر حذر می داشت و با تعریف داستان از زوایایی خاص، جایگاه شاهد و نه قاضی را برای تماشاگر تدارک می دید؛ این روند در "درباره ی الی" ، "جدایی نادر از سیمین" و "گذشته" وجود داشت، و حتی در "چارشنبه سوری" با وجود تمام فراز و فرودهایش تا حدی این احساس را در مخاطب زنده نگه می داشت، اما به عکس در فیلم "فروشنده"، میدان قضاوت فراخ است! درست است که در شکل کلی و بدون موشکافی کامل همیشه ضد قهرمان داستان یک مرد بی صفت است و نقش قربانی و زجر کشیده، داستانی تکراری اما معمول و باور پذیر برای زنان این سرزمین است، ولی واقعیت آن است که داشتن نگاه یک جانبه و یک سویه چه در دفاع از یک چیز یا چه در حمله به آن، باعث حل مشکل و رسیدن به حقیقت ماجرا نمی شود و باید کمی ژرف تر اندیشید؛ این ژرف اندیشی و پرهیز از قضاوت چیزی بود که پیش از این در بیشتر آثار فرهادی نقطه ی تمرکز بوده است، اما به نظر در این اثر به عکس فیلم های قبلی، جهت نگاه ما بیشتر در جهت قضاوت مردان و تلاش برای نشان دادن هرزگی، بی صفتی، و اضمحلال آنان است.

8

آنچه جالب تر می نماید تاکید فیلم بر بی بند و باری مردان میانسال به بالا است! انگار در جوانی به دلیل خامی و کم تجربگی یا هر علت دیگر، نگه داشتن حریم و حفظ حرمت ها معمول تر به نظر می آید (اشاره به کاراکتر نامزدِ دخترِ مردِ متجاوز و شخصیت خود عماد)، اما هرچه به سالهای واپسین حیات نزدیک تر می شویم باور دم غنیمت است همراه با حریم شکنی و نگفتن حقیقت امکانی متداول تر به نظر می رسد. دقت در شخصیت بابک، همکار میانسال عماد که رابطه ای مجهول و پنهانی با آهو (زن روسپی) دارد، یا توجه به پیرمرد شاید متجاوز که با وجود داشتن همسری به شدت عاشق و شیفته ی او، با آهو رابطه ای پنهانی و طولانی مدت برقرار کرده، همگی تاکیدی بر این صفات مردانه در سنین میانسالی و پیری دارد. انگار هیچ چیز نمی تواند عطش سیری ناپذیر وسوسه ی مردانه را خاموش کند! و در این میان نقش قربانی و پاک باخته برازنده ی زنان و همسران رنج دیده ی آنها می شود. آنچه این قضاوت محتوم را فراگیرتر می کند، کنایه ی موجود در نمای پایانی فروشنده است، زمانی که دقیقا پس از باز شدن گره ی داستان و پیدا شدن مرد متجاوز، در نمای پایانی فیلم عماد و همسرش را در حال گریم برای اجرای مرگ فروشنده می بینیم و هرچه بیشتر می گذارد عماد و رعنای جوان به مرد و زنی میانسال و کهنسال تبدیل می شوند، انگار قرار است مشابهت دور زندگی مرد متجاوز و همسرش را در سرنوشت آینده ی عماد و رعنا به نظاره بنشینیم، انگار قرار است سیکل معیوب وسوسه ی مردانه و قربانی شدن زنان، نمایشنامه ی تکراری زندگی باشد، انگار قرار است داستان این انهدام، همچنان ادامه دار بماند!

آنچه در این فیلم آزار دهنده می نماید مخدوش شدن بدون توضیح چهره ی دوست داشتنی ترین شکل مردان است! یعنی پیرمردانی مهربان، دوست داشتنی، کم خطر و امن که معمولا نقطه ی اتکا و مرکز ثقل در بسیاری از کم آوردن ها و کمبودها هستند؛ ای کاش فرهادی برای ایجاد شگفتی در پلان های پایانی اش راه دیگری را انتخاب می کرد، ای کاش با پرداختن حداقلی به زندگی و شخصیت پیرمرد تا حدی از سیاهی کاراکتر او می کاست و او را به رنگ خاکستری نزدیک می کرد، ای کاش چهره ی زن پیرمرد را از تیپ همسری قربانی، تباه شده و ساده دل به شخصیتی شناسنامه دار نزدیک تر می کرد، ای کاش ...

عارفه آزرمی، شهریور 95

 4

3

 امروز بعد از شنیدنه عقد خواهر یکی از دوستام که فقط حدود 4 سال از ما بزرگ تره یه حس کهن سالی عجیبی افتاد تو وجودم! 

الان حس یه فسیل با کلی  قدمت تاریخی  دارم!!

حس بزرگ شدن یهویی !


نمیدونم فقط طرفای ما انقد زود مزدوج میشن یا همه جای دنیا اینطوریه و فقط من واسم عجیبه!

تازه پارسالم عروسیه خواهر اون یکی دوستم بود که فقط  3 سال از ما بزرگتره!!

ی سری از بچه های مدرسه ام که الان سر خونه زندگیشونن!!



بعد هی میگن شوهر نیست!   پس اینا دقیقا با چی مزدوج میشن؟!   :|




والا بنظرم سینگلینگ(حالت نامزدوج!) انقدراام بد نیست    

حالا چراانقدعجله!؟  :|



:)


آدم یک نفر را می خواهد که بلد باشد زشتی هایش را دوست داشته باشد وگرنه زیبایی را که همه دوست دارند.
آدم کسی را می خواهد که صورت آرایش نکرده ی تازه از خواب بیدار شده اش را دوست داشته باشد.زیر چشم های گود رفته ی سیاهش را.زانو و آرنج پینه بسته اش را.ابروهای پر و دست نخورده اش را.
دل همه مان کسی را بیشتر می خواهد که آدم را توی تمام فین فین کردن های سرما خوردگی اش با دستمال های خیس و چشم های قرمز و پف کرده و خشکی دور دماغ از روزهای خنده های از ته دل و دندان های ردیف مرتب اش بیشتر دوست داشته باشد.
کسیکه صدای هورت کشیدن سوپ و بالا کشیدن نوشیدنی ای که توی لیوان به آخرش رسیده است را با نی بیشتر می پسندد تا خوردن استیک با چاقو و چنگال را.همه ی ما کسی را بیشتر می خواهد که منِ زشتمان را بیشتر از من زیبایمان دوست داشته باشد.
کسی که کوتاهی قد و اضافه وزن و ریزش موهایمان ما را به او نزدیک تر کند.ما همه مان دلمان کسی را بیشتر می خواهد که سال ها بعد برای چروک های زیر چشم و خط های مورب دور دهانمان بمیرد.
کسی که با حوصله بنشیند دانه دانه تارهای سفید مویمان را ببافد،عینکمان را مثل چشم های پر فروغ روزهای اول آشنایی مان دوست داشته باشد و مراقب شکستنی هایمان باشد.قلب مان و حتی استخوان هایمان.همه ی ما پیرزن و پیرمردهای غرغرو و خودآزار و خودخواهی خواهیم شد که فرشته هایی می خواهیم که تا ابد به ما مثل روز اول نگاه کنند.پیرزن ها و پیرمردهایی که بیماری،خروپف،فراموشی،زشتی و ناتوانی جزیی از زندگی مان خواهد شد قطعا".
همه ی ما یک نفر را می خواهیم که سالهای سال روزهای سخت را به دلگرمی بودن ِهم بگذرانیم.


جدی حس خیلی خوبیه یهو زیپ کیفتو باز کنی و ببینی لواشک انار ساوه توش هست و تو اصن یادت نبوده !

تازه وقتی باذوق درش میاری زیرش پول پیدا بشه!




در همین راستا آرزو میکنم همتون تجربه ای مشابه داشته باشید!!

حس خوبیه!!



:)


"دلم ساده ، دوست داشتن می خواهد"
.
دلم دوست داشتن می خواهد
دلم ساده ، دوست داشتن می خواهد
از آن دوست داشتنها که
اصلا به چشم نمی آید
.
مثل بازی با استخوان روی مچش
دست کشیدن روی رگ های برجسته ی دستش
بازی با موهای پشت گردنش
اتو کردن یقه ی پیراهنش
باز و بسته کردن ساعت دور مچش
ست کردن لباسهایش
هر بار بوکردن اَفتر شیوَش جلوی آینه
توی حمام از شامپوی او استفاده کردن
وقتی خوابست کنارش دراز کشیدن
و زل زدن به صورتش
اصلا اینکه او فیلم ببیند و تو او را دید بزنی
برایش میوه پوست بکنی
آجیل مغز کنی
لوسش کنی
و از وابستگی اش به خودت کیف کنی
یواشکی توی کیفش نامه ی عاشقانه بگذاری
قبل از رفتن
ابروهایش را با دست مرتب کنی
پیشانیش را ببوسی
و پشت پنجره دور شدنش را ببینی
و صبر کنی
تا صدای پایش پشت در بیاید
و خودت را به خواب بزنی
اصلا خودت را به مریضی بزنی
که ببینی
همین دوست داشتنهای ساده که حذف شود
چطور بیتاب میشود
و دلت غش کند
برای عاشقی اش

از جمله توانایی های ما بچه های تجربی اینه وقتی با یک اجنبی بحثمون میشه برای مثال میتونیم بگیم : اصن تومیتونی یه بار بگی ریبولوزبیس فسفات کربوکسیلاز اکسیژناز ک وایسادی با من بحث میکنی!!؟

طرف تابیاد بگه بحث باما کلا یادش میره!!!

واینگونه است ک همه چیز ختم بخیر میشود و خلاص!!



تازه  بماند از نام انواع قارچ و ویروس و باکتری و آغازی چه استفاده ها که میشه!!!  




پاورقی:

+   اجنبی به مجموعه جاندارانی گفته میشود که رشته ای جز تجربی در دبیرستان برگزیده اند !!

+   بدانید و آگاه باشید که آن یک خط اصطلاح تنها نام آنزیم کوچکی است که در فتوسنتز ونیز تنفس نوری دخیل است!!


خطاب ب اجنبیان گرامی :  عمق فاجعه تجربی بودن بخاطرسپردن همچوووون نام های نیکوییست ک مثال کوچکی ازآن را خواندید!!!



دودقیقه همدردی لطفا...!



:)







تو ازون آدمایی هستی که واس حرف زدن باهات دلم تنگ میشه...

ازونایی ک منو میشناسی.

ک حتی اگ انکار کنم میفهمی.

اگ حالم بدباشه از لحن صدام بفهمی.

منو بلدی...

حتی میتونی پیش بینیم کنی.

یادته بااشکم بغض کردی؟

یادته سعی کردی حالمو خوب کنی؟

یادته بابودنت بهم فهموندی همه آدما بدنیستن؟

من هرچقدم بنویسم اندازه همه این سال هایی ک باهام بزرگ شدی و شکل گرفتن شخصیتمو دیدی نمیشه...

میدونم نمیخوای حالم بد باشه.

 میدونم میخوای خوده دیوونم باشم همونی که همیشه توکلاس مینشست کنارت و کلی میخندید

من از تو بدی ندیدم.

واس من یه دوست واقعی بودی نه بخاطر کادوهای خوشگل و یهوییت که ذوق میکردم ازدیدنشون

بخاطراینکه برعکس خیلیا تلاش کردی منویادبگیری که موفقم شدی.

 خوده خودمو بعنوان یه دوست میخواستی دقیقا با همه بدیام .

از ته دل نگرانم میشی.

تهش تو همون سومالی گوگولی شوگولی پوگولی فوگولی موگولی خودمی!!

همون که دیدن خوشبختیش واسم اجباریه.

شاید هیچوقت باصدای خودم بهت نگفته باشم       ولی     خیلی دوست دارم فائزه

از ته دلم خوشحالم تو دوستمی

همیشه خوب باش...

همیشه خوده مهربونت بمون...

امیدوارم بهترین اتفاقارو تو زندگیت تجربه کنی.

:)





(پست نیومده کپی شد!!   :|

دوست گرام امون بده دو ثانیه بگذره! لااقل بخونش بعد کپی کن)

خداااا کاره خودته این کپی کننده بدون نوبت لطفا  :|




برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تو را به دلم قول داده ام...

مرا بدقول نکن.





+دیگه نمیای خونم؟

_خونت؟!!

+وبم دیگه...

_همچین ک این راجب وبش حرف میزنه بیل گیتس راجب ماکروسافت حرف نمیزد!




نمیدونی ارزش وبم واس من از ماکروسافت واسه بیل گیتس خیلی خیلی بیشتره...

اینجا یه تیکه از وجودمه      اینو تو  هنوز حس نکردی.


من   به اونی میگن که حتی اگه کلید و کیف پولشو جا گذاشت  

ساعت و گردنبند و پاپیون موهای بافته شدش یادش نمیره!


و همچنین mp3و  هندزفریش!!

میشود یک کاری کنند من بافتن موهایم یادم برود بعد تو باکلی حوصله بنشینی یادم بدهی چطور موهای یک دختربافته میشود؟


میشود خواندن یادم برود تو همه کتاب های دنیارا برایم بخوانی؟


میشود همه اتفاق های دنیا دیگربرایم تکراری نباشد بعد  تو  دنیاو اتفاق هایش را برایم تعریف کنی؟


اصلا میشود باز به دنیا بیایم و از اولش با من بزرگ شوی؟


میشود اولین صدای موج را باهم بشنویم اولین موجی که روی پاهایم می آید کنار توباشد ؟

اصلامیشود من رابرداری ببری ساحل دریا  قول میدهم هرچقدرهم دور از راه رفتن خسته نشوم!


میشود اولین نت های موسیقی زندگیم را تو  یادم بدهی؟



میشود برای اینکه اسمم یادم بیاید تو  صدایم کنی!؟



فقط اینو بدون قلب من  لابلای نوشته های تو  با هر نفس تو     و  جایی میان وجود تو میزنه...

خوبی دختر هایی که آرایش نمیکنند این است که وقتی میگویی مهمانی داریم شانه کردن موهایشان یعنی اوج آماده شدنشان...

دخترقصه موهایش راشانه کرد  برخلاف معمول دامن پوشید ونقش عکاس مهمانی را بازی کرد!

 از همه عکس میگرفت اما برای اینک خودش هم در عکس ها باشدجلوی آینه به دوربینش لبخند میزد!!


دخترقصه یواشکی از لبخندهای پدرعکس میگرفت و بودنهایش رامیگذاشت گوشه قلبش...

خوشحال بود از تک دختربابابودن و لبخندهایش را زندگی میکرد...



دخترقصه هیچ چیز جز عشق دخترانه قلبش نداشت بعنوان  کادو برای مبارک شدن تولد پدر ...


اما با همه وجودش خدارابخاطر دادن نقش دختربابا بودن به او درزندگیش  شکر میکند.



اینو خیلی دوس دارم...

لطفا بیاد من گوشش کن.

از جمله من بودن  من اینه که هرازچندگاهی دست دعا به سمت آسمان برمیدارم و میگم : خداوندا هرکه فرزندی طلب کرد نیکویی چون من بر وی ببخشای  !!

بعد رو کرده به والدین با صدایی رسا میپرسم : شما چه کار خیری فی سبیل الله انجام داده اید که پاداشی چون من به شما عنایت گردیده!؟




و در پاسخ تنها    سکوتی پوکرفیسانه ...!!

اگراو سرمابخورد دخترقصه باهمه بی تجربگی اش سوپ درست میکند روی پیشانی اش حوله تر میگذارد

داروهایش را بموقع میدهد شربتش راخودش به اومیدهد

راستش را میدانی آدم وقتی سرما میخوردبیشتر از همه اینها محبت لازم میشود

آنجاست که هرنگاه نگران  هردست نوازش  هرنفس و  هرلحظه بیدارماندن میتواند معجزه باشد

میتواند تبش راپایین بیاورد

میتواند دردش را آرام کند

اصلا همه ی عشق قلبش را برای خوب شدنش بدهد



+دختر قصه عاشق نوشتنه و  تو   تنها دلیلش واس ادامه ای...








.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید





و ناگهان بادبادکی قرمز به هوا می رود . با سرعت . از میان درختان . صدای کشیده شدن باد بر بدنه ی آن را می شنوند . بلند و واضح . چشم های هردو ناخودآگاه به دنبال بادبادک بالا می رود . هر دو ترسیده بودند . شاید از ناگهانی بودن این اتفاق و شاید هم از تصویری که در زیر سایه ی بادبادک انتظارشان را می کشید . حواسشان پرت شده بود . سریع پایین را نگاه کردند . دیگر مرد آنجا نبود . 

دخترک زیر لب گفت ، نباید اینجا می آمدی . 

و بعد صدای دلنشین موج های دریا است .

در این نقطه از جهان به نظر می رسد که آرامشی کاذب ولی ابدی برپا است . 

تنها صدای طبیعت است که بر تنه ی سکوت سنگین فضا چنگ می اندازد . صدای آرامش بخش و از یاد رفته ای امواج دریا . صدایی که یاد آور لحظاتی خوش شاید با دوستان باشد . شاید هم یادگاری باقی مانده از دوران جوانی بعضی ها باشد . برای بعضی دیگر نیز شاید خاطره ای از لحظه ای عاشقانه باشد . و شاید برای سینمای کشوری هم یادآور تلخی همیشگی زندگی ها باشد . 

جنگل به مانند همیشه آرام است . سبز ، فرو رفته در سایه ، و آرام . جایی دور تر از دریا و بعد از ساحل . هر از گاهی هم صدای شکستن شاخه ای یا پرواز پرندگان به گوش می رسد . موجودی در جنگل است . پرسه می زند . و آرام در انتظار چیزی است . سایه ی بلندی در میان درختان جنگل می خزد . ایکاش چشم هایی آن را زودتر دیده بودند . 

تنها منبع حیات از ویلایی در همان نزدیکی است . ویلایی که دیوار های پوسیده و رنگ و رو رفته اش ، پنجره های شکسته اش ، و دوری اش از دریا همه و همه نشان از گذشته ای فراموش شده دارند . و شاید هم سرمای رسوخ کرده به میان ارواح گذشتگان ویلا . سرمایی که می تواند از هر مرد سیگار بر لب و تنهایی ، یک همینگوی بسازد و او را وادار به اعتراف کند . اعتراف به روز هایی که دیگر رفته اند . اعتراف به تلخی بادام . اعتراف به سایه ی مرگی که احتمالا بر روی چهارپایه ای در همان اطراف نشسته است . 

و بعد باز صدای پر و بال گشودن پرندگان جنگل می آید . و شاید چشم هایی در تاریکی لا به لای درختان . 

و بعد کم کم رنگ ها جان می گیرند . اتاقی رنگ و رو رفته . آتش شومینه . دختری که در تاریکی آمیخته به نور عصر نشسته است . و پسری که روبه رویش است . همدیگر را نمی شناسند . از درون ذهن هم خبری ندارند . از علایق هم هیچ اطلاعی ندارند . اما اکنون آنجا هستند . جدا از بقیه ی جهان . پسر و دختر . کاملا بی ربط به هم . دختر نشسته و غمگینانه زانو هایش را بغل کرده و آرام به جلو و عقب تکان می خورد . انگار که دارد آهنگی را با خود مرور می کند . و پسر رو به روی او بر روی صندلی نشسته است . مردد است . نمیداند آیا الان وقت مناسبی برای آتش زدن سیگار بعدی باشد یا نه . اما دوست دارد در سکوت آرامش بخش اتاق غرق شود و فقط به دختر نگاه کند . نگاهی نه چندان پوچ . نگاهی که به دنبال ربط دادن تمام وقایع بی منطق آن روز بود . نگاهی که در حیرت احتمال بسیار کم وجود دختر در آن اتاق بود . و شاید هم در حیرت برگشت دوباره ی او . 

درست به مانند عکاسی که دوربین خود را جا گذاشته است . لحظه ای بیخیال عکاسی و ثبت لحظه ها می شود و سعی می کند در لحظه ای برای خودش خاطره ای ثبت کند .

سیگاری روشن شد . تصاویر به فیلم های کلاسیک شبیه بودند . و کارگردانی که ناامیدی خود را به تصویر کشیده بود . دود های سیگار . پسری خسته و دختری غمگین . دختر لحظه ای از تکان خوردن دست کشید . آهی کشید .

شاید اگر او نبود الان تمام شده بود ،

همه چیزتمام شده بود وازدختر هیچ چیز جز جسمی سرد روی آب نمانده بود . و شاید هم خاطرات گنگی از گذشته ای غم انگیز و شاعرانه . در پس زمینه ای از موسیقی های بتهوون . 

قلبش تیر میکشید سردشده بود انقدرسرد که درست شبیه مرده ای بی روح بنظرمیرسید اما برایش اهمیتی نداشت . تمام مدت حس خلا بزرگی دروجودش مانده بود و اگرهای غیرمنطقی که پشت سرهم درذهنش مرور میشد . 

خستگی چشم هایش زیره موهای بلند و خیسش هم پنهان نمیشد . چشم هایی که شاید برای مدتی طولانی نور نشاط جوانی را از دست داده بود . و چیزی خفه کننده تر از دود سیگار پسرک میان نفس های گرمش بود .

چیزی جز بی تفاوتی و بی اهمیتی و حس بد پس زده شدن بیاد نمیاورد . فقط جهانی سرد را به یاد داشت که در آنجا جایی برای خود نیافته بود . می دانست که هنوز هم دنیای تاریک بیرون به انتظارش نشسته است . بی دست های گرمی که آرامشش باشد . 

در آن لحظه ها همه ی خواسته اش این بود که کاش او نبود . کاش تمام شده بود . کاش نمی آمد . کاش دیرتر می رسید . کاش بعداز تمام شدن می رسید . کاش زمانی می رسید که صدای غم انگیزی که شبیه تیتراژ پایانی فیلم های عاشقانه بود ، جایگزین صدای تپیدن قلبش شده بود . زمانی که چشم هایش دیگر چیزی نداشت که به عنوان تشکر حواله ی چشم های پسرک کند . 

بغضش ، اشک های سردش ، حرف هایش و حتی دخترانگی اش جایی در اعماق وجودش رسوب کرده بود . 

میلرزید . سرمای وجودش کم نمی شد .

تمام این مدت ساکت بود فقط گاهی نگاهی به منظور تشکر . 

زمان شروع اولین دیالوگ ها بود . پسر از دختر پرسید که خانواده اش کجاست . چرا تنها است . چرا در میان آب ها ایستاده بود . دختر گفت که دیگر کسی را نداشته است . خانواده ای نمانده بود . گفت که همه ی دنیا او را تنها گذاشته بودند . گفت که خودش هم نمی دانست آنجا چه کار می کرده است . حسی او را آن جا کشیده بوده است . جایی را یافته بود . می گفت شاید سرمای میان امواج دریا قدر گرمای بدنش را می فهمید . و شاید در آن سکوت صدایش شنیده می شد . 

اما پسر نیازی به دانستن آن حرف ها نداشت . چشم های دخترک خود گویای خیلی چیز ها بود . گویای گذشته ای عمیق و دفن شده میان گریه های شبانه اش . شاید هم صدای قدم هایش در خیابان های تنهایی اش . شاید بوی آخرین عطری که زده بود و به سال های پیش بر می گشت . شاید هم یادآور آخرین خنده هایش بود .

دختر از پسرک پرسید . دوست داشت بداند ناجی اش چه کسی بوده است . پسرک حرف زد . صدای خسته و درد کشیده ای داشت . شاید هم به خاطر تورم تار های صوتی اش بر اثر دود غلیظ سیگارش بود . گفت که نویسنده است . اما خیلی وقت است چیزی ننوشته است . گفت حوصله ی هیچ کس را دیگر نداشته و برای همین به این ویلای دو طبقه تنهایی پناه آورده بود . شاید بالاخره می توانست داستانی بنویسد . از همان داستان های عاشقانه که همه دوست دارند بخوانند . شاید هم داستان واقعی خودش که هیچ طرفداری هم نخواهد داشت . گفت که ولی روز هایش فقط به سیگار و فکر و پیاده روی ختم شده بود . 

اما چشمان پسرک که درخششی خاموش در میان دود های سیگارش داشت برای دختر معنای بیشتری داشت . معنای قلبی شکسته . معنای موجودی بی پناه و ترسیده و پریشان در میان جسم مردانه اش . لای موهای روی صورتش . چشمانش نشان از پسری مرده داشت که شاید حتی وعده ی یک صبحانه گرم و یک خانه می توانست او را به میادین جنگ بکشاند . و همچنین وعده ی کسی که در خانه انتظارش را می کشد . صورتش تقریبا میان دود های سیگارش گم شده بود . اما دختر صورتی خشن و محکم با چشمانی آرام و دلسوز را به یاد داشت . صورتش در میان دود های غم انگیز گذشته گم شده بود . شاید هم در میان "نرو" های پیچیده و گم شده در باد . 

پسر گفت که برای کتابش آنجا آمده بود . کتابی که سال ها بود ناقص رهایش کرده بود . گفت که احساس کرده پایانش جایی در میان اینجا ، جایی در اعماق جنگل گم شده است . گفت که آمده است تا به پایان برسد . و البته کتابش را هم به پایان برساند . 

دختر پرسید چرا این همه سال به او زنگ نزده بود .

دوباره همان موسیقی سهمناک آغاز می شود . شمرده و بی عجله . انگار که کسی صدایش را خیلی آرام بلند کرده است . بیرون کلبه ی ویلایی کسی ایستاده است . شاید هم باید گفت "چیزی" . همان قامت کشیده . همان صورت بی چهره و دستانی سرد . به احتمال زیاد همان پایان داستان پسر بود . 

چیزی به کلبه نزدیک شد . محکم به در کوبید . دختر و پسر هردو از جا پریدند . دختر نگاهی نگران به پسر انداخت به معنای اینکه "آیا کسی در این اطراف است" و پسر با حرکت آرام سرش جواب منفی دختر را داد . دختر آرام به سمت در راه افتاد . قدم به قدم به همان چیز نزدیک تر می شد . بی آنکه خودش بداند . دستانش را دراز کرد تا دستگیره ی سرد در را بگیرد که پسر گفت "وایسا" . در حالی که یک دستش را به نشانه ی ایست ، بالا آورده بود . دختر نگران بود . پسر گفت : نترس . فقط در را باز نکن . 

صدای قدم هایی از طبقه بالای ویلا آمد . قدم هایی شتابان . پسر زیر لب گفت که بالاخره وقتش رسیده است . دختر پرسید که وقت چه . و پسر جواب داد : "وقت پایان داستان" .

صدای قدم هایی آرام و صبورانه از جایی در پشت سر پسر بلند شد . پسر به دختر گفت که همین الان اینجارا ترک کند . دختر گفت می خواهد پایان داستانش را ببیند . پسر گفت که پایان خوبی نیست . و لطفا برود . 

پسر به دختر گفت : "خواهش میکنم برو . نمیخوام درگیر پایان داستان من بشی . این پایان منه . تو هنوز به پایان نرسیدی" .

دختر لحظه ای ایستاد . دلش برای پسر سوخت . لحظه ی پایان او بود . پایانی بر بغض های شبانه و تنهایی اش . لحظه ای ایستاد . جاودانگی در پایان تاریک و پوچ پسرک را می خواست . گفت که پیشش می ماند . گفت که مهم نیست پایان چطور باشد . گفت که بیا با هم تمامش کنیم . 

پسر آرام نزدیکش شد . "خواهش می کنم برو " .  و بعد بوسه ی عاشقانه ای بر پیشانی دختر بود . و بعد دختر می دوید . با چشمانی خیس از اشک . به سمت دریا می دوید . به پشت سرش نگاه کرد . صدای موسیقی اوج گرفته بود . تیک تاک های ساعت داشت به انتها می رسید . نوازنده با خشم تمام آرشه را بر ویالون می کشید . پیانیست هم به او پیوست . و بعد هم نوازنده های دیگر . موسیقی غم انگیز داستان ساخته شده بود . و در نگاه هراسان دختر و صدای کوبیده شدن پاهایش بر ساحل می پیچید . 

دختر به دریا زد . زیر پایش عمیق شد . دیگر صخره ای نبود به آن چنگ بزند . یا حتی دستانی که نگهش دارند و از مرگ نجاتش دهند . آن دستان نجات دهنده اکنون جایی در میان ویلای دو طبقه بود . به عمق دریا رسید . زیر پایش خیلی محکم نبود . امواج تا زیر چانه اش می رسید . از پایان گریخته بود . پایانی که دوازده سال پیش خودش آغازگر آن شده بود . برگشت . آرام ایستاد . به ویلا چشم دوخت . چراغ های ویلا روشن و خاموش می شد . صدای برخورد های محکمی هم می آمد . انگار که پسر داشت خودش را به در و دیوار می کوبید . شاید از غم تنهایی . شاید هم از ترس پایان خودش . شاید هم اصلا پسر نبود که به در و دیوار برخورد می کرد . و بعد چشمانش را بست . موسیقی تمام شد . همه چیز ایستاد . چشمانش را باز کرد . دیگر صدایی نمی آمد و ویلا خاموش شده بود . اما ... کسی آن بالا بود . پشت شیشه ی پنجره ی طبقه دوم . کسی ایستاده بود . قدش از پسر بلندتر بود . صورتش اصلا پیدا نبود . شاید اصلا صورتی نداشت . ولی اطمینان داشت که رویش به سمت او بود . دلش ریخت . پسر رفته بود . و پایان داستان داشت از پشت شیشه او را نگاه می کرد . 

زمانش بود . چشمانش را دوباره بست . قدمی بلند به عقب برداشت و خودش را از پشت انداخت . احساس کرد که آرام پایین می رود . بدنش به هیچ زمینی برخورد نکرد . فقط پایین و پایین تر رفت . در آن لحظه . زیر آب های سیاه و عمیق دریا ، آخرین اشک از چشمش بیرون آمد و در دریای بی انتها محو شد . ایکاش زودتر می فهمید داستان پسرک تمام مدت داشت به او نزدیک می شد . و در آخر این پایانش بود که شاهد آخرین دیدار آن ها بود . آخرین نشانه های حیات از بدنش داشت محو میشد . نور چشمانش خاموش شد . حافظه اش دیگر کار نکرد . نتوانست برای آخرین بار تصویر دوازده سال پیش را به او یادآوری کند و اشتباهی که کرده بود .

دختر در آخرین نگاهش تصویر جسمی تار و قرمز را دید که از آسمان پایین آمد .

دستانش آخرین تکان های خود را خوردند و بعد بدنش آرام گرفت . برای همیشه و تا ابد . 


و سپس نوازنده تنها شد . همه رفتند و فقط خودش ماند . اینبار آرام و شمرده ویالون می زد . اینبار تیک تاک ساعتی بود که عقربه اش داشت به عقب باز می گشت . به گذشته ها . به دوازده سال پیش . 


پسر بود . با چشمانی خیس . چشمان خیس خیره شده به محل سایه های آخرین قدم های دختر . دختری که گذاشته بود و رفته بود . رفته بود به دورترین سرزمین هایی که می شناخت . جایی که شاید هیچوقت نمی توانست دیگر او را آنجا بیابد . و عشق جوانشان که شروع نشده تمام شده بود . تصویری یادش آمد . تصویر دختر در روزی که با او آشنا شده بود . وقتی که با بچه های دانشگاه رفته بودند ویلایی در شمال . 

همانجا در نگاه های دختر خودش را گم کرده بود و عاشقش شده بود . اما هیچوقت جرات نکرده بود که به او بگوید . دختری که او را برای شوخی در دریا انداخته بودند . می دانستند که از غرق شدن می ترسد . می دانستند که لباس اضافه ندارد . 

دوازده سال پیش .... در همان ویلا

او همه مدت چشم دوخته بود به چشمهای بسته دختر که باپیراهن پسرانه او خوابیده بود .

اودرذهنش بدنبال دلیل این حجم از تنهایی بود .

به تنهایی خودش فکرمیکرد به دلیل آمدنش . 

گاهی دختر را با لبخندی از  شیطنت های دخترانه ناشی از وجود ذاتی احساساتی اش باموهای حالت داری درساحل تصورمیکرد ، اماباز می رسید به همان دختر ساده و عمیق و ناراحتی که چشم دوخته بود به چشمهای بسته اش . 


.


دوازده سال بعد ...

هنگامی که با دهانی پر از خون بر کف ویلا دراز کشیده بود و به صدای بالا رفتن پایان داستانش از پله های ویلا گوش می داد ، هنگامی که آخرین ذره های جان داشت از بدنش محو می شد در فکر بود . در فکر دختر . 

فکر کرد که برای مردن آدمها یک خط صاف ازقلبشان لازم نیست ،

اوهم میدانست آدمهاگاهی بایک اتفاق بایک حرف بایک نوشته و بایک رفتن میمیرند تمام میشوند و از انها چیزی جز خلا باقی نخواهد ماند .

هنوز دلیل این وجودشکسته را نمیدانست برایش سخت بود وجوددختررادراین حجم ازنبودن تصورکند . 

گاهی دلش میخواست بجای پیراهنش اودختر را باهمه وجود درآغوش بگیرد .... 

گاهی دلش می خواست به دوازده سال پیش برگردد و با تمام وجود به دختر بگوید که "نرو" .

در آخرین لحظه های قبل از مرگش دید . دید که بادبادکی قرمز از آسمان به زمین سقوط کرد . و بعد نگاهش همانجا بر محل آخرین تصویر بادبادک ، یعنی روی پنجره باقی ماند .


.


و در آخر . 

ویالون هم تمام شد . نوازنده چشمان خود را پاک کرد .

تایتانیک داشت غرق می شد . به زودی او هم به پایان می رسید . و نت هایش برای همیشه فراموش می شدند . اما شاید روزی کس دیگری آن ها را بنوازد . شاید دانشمندی در وسط پروژه ی شکافتن اتم .

دختر و پسر رفته بودند . با عشقی که شاید هیچوقت بزرگ نشد . با جملاتی که گفته نشد . با نگاه هایی که آرامش جان یگدیگر بودند .

اما حالا چیز هایی معنی پیدا کرده بود . برگشتن پسر به همان ویلای دوازده سال پیش . برگشتن دختر به همان دریای دوازده سال پیش . شاید برای یافتن خاطراتی از همان عشق فراموش شده ی دوازده سال پیش . 

و چه احتمال کمی داشت برخورد دوباره آن ها با یکدیگر . بعد از دوازده سال .

اما دیگر دیر شده بود . هر دو پایان داستان را در نزدیکی خود احساس کرده بودند . بوی چرک سینه های خالی از دم را احساس کرده بودند .

و شاید هم گرمای نفس های همدیگر را . 



نویسنده ها : دو دانشمند در وسط پروژه شکستن اتم ( و البته ناشناس )





آرام در جنگل راه می روم . حس خوبی است . همه جا هم آرام است . سکوت آمیخته به صدای پرندگان و خش خش برگ های زیر پا . بوی خاک و رطوبت . نوری که از درختان رد می شود و بر رنگ سبز محیط می تابد . و تا چشم می بیند ، درختان بلند و خوش قامت . جز سکوت طبیعت نوای دیگری نیست . کم کم که نزدیک تر می شوم بوی دلنشین و صدای دریا را می شنوم . صدای موج های خشمناک به آرامی سکوت محیط را بر هم می زند . و البته صدای دیگری نیز می آید . صدای فریاد یک دختر . قلبم تند تر میزند . شاید اشتباه شنیدم . می ایستم . تنها سکوت . صدای دیگری نیست . می خواهم شروع کنم مسیرم را ادامه بدهم که ناگهان فریادی دیگر بلند می شود . از رو به رو . پشت درختان . درست از همانجایی که صدای دریا می آید . ترشح آدرنالین را احساس میکنم . می دوم . می دوم . اما انگار جنگل تمامی ندارد . قسمتی کوچک از دریا را می بینم . و لحظه ای موهای بلندی را . همه جا درخت است . درخت های بلند و در ظاهر بی انتها . سرعتم را بیشتر می کنم . جنگل تمام می شود و مرز جنگل و ساحل را رد می کنم . اما کسی نیست . کسی در آب نیست . 

شاید اشتباهی شده . شاید هم غرق شده . او موهایی را دیده بود . شروع می کند لباس هایش را دربیاورد . کتش را در آورد . بلیزش را درآورد . شلوار و کفش و جوراب هایش را درآورد . فقط زیر شلواری نسبتا بلندی به تن داشت و یک زیر پوش . اگر لازم بود کسی را نجات دهد باید آن کار را انجام می داد . سردی هوا را کم کم احساس کرد . خواست نزدیک آب شود که لحظه ای ایستاد . ناگهان برگشت . حرکت سایه ای را در گوشه چشم هایش دیده بود . اطمینان داشت که چیزی را دیده است . کم کم موسیقی شروع می شود . یک موسیقی سهمناک و البته با ریتم آرام . حس بدی داشت . انگار چیزی آنجا بود که قرار نبود آنجا باشد . دلش شور می زد . دور و اطراف را نگاه کرد . هیچ کس در حوالی آن جا نبود . 

شاید باید به حرف دوست هایش گوش داده بود و جای دیگری ویلا اجاره می کرد . آنجا انگار خلوت ترین مکان دنیا بود . وجود موجودی اضافی را احساس می کرد . 

برگشت . کسی در وسط آب ها ایستاده بود . دختری جوان با موهایی بلند و لباس هایی سفید . موج ها تا شانه هایش ارتفاع داشتند . و همینطور خیره ایستاده بود . بدون حرکتی اضافی . مرد ترسید . مشکلی وجود داشت . چیزی اشتباه شده بود . چرا آنطور بی حرکت ایستاده بود و چرا درست به نقطه ای در پشت سر او خیره شده بود . 


به او گفت که چرا آنجا ایستاده است . و اینکه آیا کمک می خواهد . و همچنین پرسید که چرا داد کشیده است . دخترک چیزی نگفت . نگاهش از سردی دنیای دیگری خبر می داد . انگار که ایستاده مرده بود . اما اصلا مگر می شود ایستاده مرد . همانطور آرام ایستاده بود و به جایی در بالای شانه اش و در پشت او خیره شده بود . 

صدای موسیقی عجیب تر نواخته می شود . صداهایی منظم و بلند . بین صداهایی بلند هم ثانیه هایی سکوت برقرار میشود . موسیقی شمرده شمرده ریتم خشمگین و پر از ترس خود را بر سر آن دو می کوبد . درست به مانند تیک تیک ساعتی که آرام و بی ادعا به لحظه ای خاص نزدیک می شود . موسیقی خبر از لحظه ای می دهد که به زودی سر می رسد و اتفاقی نه چندان جالب به همراه دارد . 

دخترک جوابی نداد . بلندتر صدایش زد . باز هم جوابی نداد . تقریبا زیبا بود . صورتش کوچک بود و نشانه ای بود از سن کمش . آنجا چکار می کرد ؟ و چرا اینطور تنها ؟ انگار از جایی گریخته بود و به دل دریا پناه آورده بود . و بعد دیگر خیلی چیز هارا فراموش کرده بود . 

چشم هایش قرمز بود . نمی دانست از آب دریا است یا گریه کرده است . اولی را ترجیح میداد . 

دید که دخترک همچنان تکان نمی خورد . پس آرام به سمتش رفت . با هر قدم انگار آب سیاه تر میشد و روشنایی روز بی فروغ تر . سردی هوا را بر تن خیسش بیشتر احساس کرد . نفهمید کی ولی کمی سرد شده بود . دریا زیر پایش داشت آرام آرام خودش را پایین می کشید و عمیق تر می شد . لحظه ای برگشت . هنوز هم چیزی نبود . 

به دخترک رسید . صورت صاف و ساده و بی آرایشی داشت . خیلی جوان بود . بینی اش از سرما قرمز شده بود . چه مدت آنجا ایستاده بود ؟ آیا باید به او دست می زد ؟ چه کار باید انجام میداد ؟ با صدایی محکم در صورتش صدایش زد . باز هم هیچ . انگار که اصلا او را نمی دید . انگار اصلا وجود نداشت . آرام دستش را بالا آورد و به شانه هایش زد . 

ناگهان دخترک در آب فرو رفت . انگار نیرویی زانو هایش را خم کرده بود و او را مجبور به سقوط کرده بود . سقوط به عمق دریا . سریع دستش را دراز کرد و لباسش را گرفت و او را کشید . سرش از آب بیرون آمد . چشم هایش بسته شده بود . انگار بیهوش شده بود . آرام او را بلند کرد و همراه خود به ساحل آورد . او را زمین گذاشت . با دست محکم به قفسه ی سینه اش می زد . همانطور که در فیلم ها دیده بود . چشم هایش باز شد و به هوش آمد . جیغ زد . از ته دل جیغ زد . 

ترسیدم و چند قدم عقب رفتم . دور و اطراف را نگاه کردم . هنوز هم کسی نبود . آرام شد . نشست . زانو هایش را بغل کرد و شروع کرد گریه کردن . از او پرسیدم که چه شده است . جوابی نداد . صبر کردم . تا زمانی که صدای هق هق هایش آرام گرفت و از گریه خسته شد . نشستم . گفتم چه شده . آیا پدر و مادرش را گم کرده . گفت که نه . بدون هیچ وقفه ای پرسید که چرا دنبال او آمده بود . الان هم به افق ، در دور دست های دریا ، خیره شده بود . گفتم که از دور صدای فریادش را شنیده بودم . گفت که نباید می آمدی . 

از دور صدای زوزه ی گرگی آمد . هر دو به عقب نگاه کردند . به جنگل . گفت که اینجا چه کار میکنم . گفتم که در نزدیکی اینجا ویلایی دارم . گفت که زمان زیادی است که به کسی اینجا ویلا اجاره نمی دهند . گفتم شرایط من فرق میکرد . پرسید چطور . گفتم من ترجیح دادم یه جای دنج برم . می خواستم تنها باشم . 

ساکت شد . هوا داشت تاریک می شد . پسر پشت سرش را نگاه کرد . "کسی" یا "چیزی " آنجا نبود . یا حداقل نه فعلا . به دخترک گفت بیاید در ویلایش تا گرم شود و به پلیس زنگ بزنند . گفت باشد . بلند شد . برگشتیم که راه بیافتیم . 

موسیقی اوج گرفت . ریتمی مرموز و سهم ناک . به مانند صدای بم ویالونی که کسی با خشم آرشه را بر آن می کشد . پشت سر هم . و بین هر بار کشیدن آن ثانیه هایی می ایستد . و بعد مرد را می بینند . دستانی کشیده . قامتی دراز . و صورتی بی چهره . در میان درختان جنگل رو به آن ها ایستاده است . و صدای منظم ویالون . بدون اینکه آهنگ خاصی باشد . تکرار نتی بم در فضای خالی . 

ناگهان همه چیز خاموش می شود و در سکوت می رود . صدای تاپ تاپ قلب دخترک و صدای قورت دادن آب دهان پسرک شنیده می شود . دخترک زیر لب گفت ، نباید اینجا می آمدی . 

و ناگهان بادبادکی قرمز به هوا می رود . با سرعت . از میان درختان . صدای کشیده شدن باد بر بدنه ی آن را می شنوند . بلند و واضح . چشم های هردو ناخودآگاه به دنبال بادبادک بالا می رود . هر دو ترسیده بودند . شاید از ناگهانی بودن این اتفاق و شاید هم از تصویری که در زیر سایه ی بادبادک انتظارشان را می کشید . حواسشان پرت شده بود . سریع پایین را نگاه کردند . دیگر مرد آنجا نبود . 

دخترک زیر لب گفت ، نباید اینجا می آمدی . 

و بعد صدای دلنشین موج های دریا است .


نویسنده ناشناس . 


یه دوست گرامی اومده کل وبمو کپی کرده...   :|   

من الان نمیدونم نوشته های زندگیه منو کجامیبری تو!؟

اصن چرا سعی نمیکنی خودت بنویسی

بخدا نوشتن اصن سخت نیست

تازه آرامش بخش تره

اینجا خوندنیه بردنی نیست دوست عزیز!

شما میری مهمونی وسایل خونه طرفو باخودت میبری خونتون؟

دوس داری یکی چیزایی که دوس داری باخودش ببره؟

شگفتا  :|

بیا اینم کپی کن خیال هممون راحت بشه!

والا

:\



ما نیز به زمره ی ثبت نام شدگان کنکورسراسری 96 پیوستیم....

:)

   (:

تارای قصه های این شهر دارد تمام میشود

اصلا هرقصه ای روزی به سرمیرسد

تارایی که اینجابزرگ شد شناخت اعتقادپیداکرد خودش راپیداکرد حالا دارد میرود

میبینی همه این سالها چقدرزود گذشت

دیگرمنی برای خاطره ساختن نمیماند

نگران نباش زمان معجزه میکند حتی در فراموشی خاطراتی از من

من میروم   میماند صدای مبهمی و وبلاگی از نوشته های درونم

منی نیست کنارت بنشیند برایت نقاشی بکشد لحظه هایش را تقسیم کنم

ازنرده ی پله های مدرسه باهمه دیوانگیش سربخورد هوس پفیلای پنیری داشته باشد

به دوربین جلوی در کلاس دست تکان بدهد

باخداحافظی پاشایی در سایت بغض کند و در کلاس اشک هایش راجموجورنکند

منی نیست از پشت چشم هایت رابگیرد وبرای حدس زدنت ساکت بماند و تو به ثانیه نرسیده قاطعانه بگویی تارا...

دیگر منی نیست اذیتت کند نگرانت کند باحال داغانش!

 تارایی که من بودم دارد وسایلش راجمع میکندبرود پی زندگیش برای همین اتاقش روح زندگی دختری 18 ساله نداشت جلوی آینه اش لاک نبود

من دلخوشی هایم در جعبه ای بالای کمد دربسته ام مانده حتی قاب عکسی که پارسال همین روزها قاطعانه عاشقش شدم انجاست

دارد تمام میشود دختر قصه ام دراین شهر


میرود ازاین شهر

بازنمیگردد

هیچکس اورانشناخت


تارایی که هیچکس برای دوست داشتنش راهش راگم نکرد...



شاید موهای بلند بافته شده ام را یادگاری از ته قیچی کردم دادم دستت... 




#من وبلاگمو خیلی دوس دارم

#هیچوخ بیخیال وبم نمیشم

#مینویسم

#نوشته بالا صرفا ی نوشته میباشد...

#(اگه بغض کنی نمیبخشمت)


حال من خوب است توهم باید باورکنی...








نازنین درحالی که تو تراس کلاغ دیده خطاب ب من : تارا ...    کلاغ!

من :  طلاق؟

نازنین : بابا کلاغ!

من: طلاق چی اخه چی میگی تو!؟

نازنین سرمو میچرخونه سمت تراس میگه نگا دمش کن کلاغه تو تراسو میگم...!

من درحالی که از خنده نفسم بالا نمیومد بدو بدو تو افق محو شدم!!!

اینک من به لیموشیرین بگم        شیمولیرین        الان عادیه یا جای نگرانی هس!؟

شاید برای این که اینو بنویسم زود باشه

ولی خب هرکودومتون سوالی کنجکاوی ای  اقااصن فوضولی ای ته دلتون راجب من وجود داره بنویسید من پاسخ گومیباشم  :)

یامثلا حرفی نوشته ای نصیحتی جمله قصاری طویلی هرنوعی دوس داشتید و پستی واس نوشتنش نبوده واسم بنویسید

هرچی دوس داشتید دیگ    اقا باخودتون انتخابش

لبخند لطفا...

:)




+انقددوس دارم اون یه نفری ک خاموش منو دنبال میکن بشناسم   :) 


از تکراری بودن ها که بگذری

روزمرگی هارا بیخیال شوی

تنهایی همیشگی راهم کنار بگذاری

میرسی به منی که مانده زیر این همه آواره دلتنگی...

دختری را دیدم که شبیه من بود    وته چشمانش مرگ دست تکان میداد...

نگاه ها

شیطنت ها

دویدن ها

دوست داشتن های از ته دل

ست کردن لباس ها

چشم دوختن به قدم ها

کمک ها

حرف ها

قهر ها

آشتی ها

بغض ها


میبینی دختر قصه ات وقتی موهایش رامیبافد و نشستن برف را تماشا میکند همه چیز یادش می آید

هیچ چیز فراموش نشده



گاهی ته نوشتن نقطه پایان اشک گونه ات روی کاغذ میشود...

پای کسی ایستادن درست وقتی معنی میشود که یک ماشین صفر بگیری دستت موهایش رابزنی و بفرستیش سربازی.


آنوقت هرشب باشامت غصه بخوری...

کاش میشد بهش بگم چقد عکس پروفایلشو دوست دارم!!!

 

heart

خیلی دوستش دارم بسی آرامش بخشه...

برای خداحافظی در آغوش فشردمت

بغض گلویم را گرفت

چشم هایم را بستم تا یادگاری آغوشت رابه اعماق وجودم بفرستم که تپش های قلبت به جانم بنشیند

اشک مژه هایم را خیس کرد


درست وقتی که باید میسپردمت به امان خدا که بروی بدنبال آینده ات که بروی پی زندگیت   گره خوردی به جانم


درست زمانی که باید میرفتم ازاین شهر باید دل میکندم از نگاهت و خاطره های خوبت را  مهربانیت را  اصلا خودت را دستت میدادم   تمام شدم

یادم رفت چگونه فراموشت کنم


میدانی جان دل

من قلبم را جایی میان وجودت جا گذاشتم...

لحظه هایی بود که دلم میخواست باشی لبخند بزنی نگاهم کنی

شاید راست میگفتی تصور بعضی لحظه هاسخت است سخت تر ازآنکه برای رفتنت دلیل پیداکنم


ولی شاید جایی میان انبوه نامهربانی ها خوب بودن هایم را به یاد آوردی

شاید وجودم برایت آشنا آمد

شاید بودنم را شناختی



{تنهایی} کنارم نشسته خط به خط نوشته هایم را میخواند

شاید روزی نوشته هایم را خواندی

آن روز بزرگتر شدم      موهایم بلند تر شده


موهایی که  هیچوقت نبافتی...



جان دل رویابافی جزخردکردن وجودت کاری نمیکند

تو باید دل بککنی و فراموش کنی



+ کاش میدونستی شنیدن بغض صدات چقد واسم سخت بود.

دلم تنگ شده برای صدای موج

برای وقتهایی که نگاهم رامیدوختم به ته دریا درست همانجایی که آسمان به دریا میرسد

برای صبح هایی که باصدای موج بیدارمیشدم برای شب هایی که نزدیک ساحل میخوابیدم

برای پابرهنه تنهایی درساحل قدم زدن

برای نسیمی که لابلای موهایم میچرخید



برای آرامشی که یک جا میفرستادم ته وجودم...





وچقدر دیرخوب میشود زخم دل 

و چقدرخوب جایش میماند درعمق وجود درست مثل جای بخیه

وچقدرخوش خیالیم ما آدم های تنها

و چقدرسخت است نقش حال خوب بازی کردن

وچقدرباورنکردنیست بعضی حرفها ازنزدیکترینها به قلب

وچقدرغیرقابل باورند بعضی لحظه ها درگذرثانیه های زندگی

و نفس هایی که بعداز خواندن نوشته ها بغض شد

اما شاید غیرقابل باورتردلتنگی هاییست که بعد از مردن رهایت نمیکند و توباز به دنبال دلیل میگردی


گذشته را فقط باید به همان گذشته بدهی


متنفرنبودن درعین شکستن

نبخشیدن درعین حق دادن

دوست داشتن درعین نتوانستن

تلاش برای خوب شدن درعین تب کردن

باورنکردن درعین حقیقت

عصبانی بودن در عین کم آوردن

تظاهر درعین درهم خوردشدن

بی تفاوتی درعین مهربانی

تصمیم درعین نخواستن

و نرفتن درعین خداحافظی


میبینی یک طرفه بودن همیشه شکننده است


اما هیچ چیز ارزش اشک های دلت را ندارد... هیچ چیز.



پیوست: من اگه ننویسم میمیرم.

+ تو این برف پیاده اومدی!!؟؟

_ مگه به دیوونه بودنم شک داری!

من هرچه راه میروم یادم نمیرود

هرچه درخت های بدون برگ را درسرمای خشک هوا پشت سرمیگذارم فراموشم نمیشود

من هرچه ادامه میدهم زمان نمیگذرد

مانده ام در قسمتی از گذشته ی زندگیم درست همان  زمانی که نباید

خیابان ها کوچه ها درخت ها حتی صداها توی لعنتی رایادم می آورد


چرا تمام نمیشوی من خلاص شوم از هرچه خاطره است که مانده...




تو زندگیت بیشتر ازاین که بگردی  مشابه خودت پیداکنی

دنبال کسایی باش که بتونن  مکمل تو باشن .

گاهی باورهایت رافراموش کنی

دلت بخواهد کسی باشد نگران شود

دلش تنگ شود

بادیدن بعضی چیزها خواندن بعضی نوشته ها شنیدن بعضی آهنگ ها دلش یادت کند

دلش بخواهد نگاهش را    فقط نگاهش را بدهد به چشمانت

اول صبح پیاده تورا ببرد لب ساحل مقابل موج ها پیشانیت راببوسد محکم بغلت کند سرت را بگذارد روی سینه اش و تو بین صدای موج و ضربان قلبش بمانی   واین حجم از ارامش راباورکنی و یک جابفرستی به ته قلبت...

یکی که تاابد در قلبش بمانی

نفسش به نفست بند باشد


اصلا دلش گره خورده باشد به وجودت...



اما باورها چیزدیگریست.




# موقت



موهایت را که کوتاه کنی همه میفهمند از دخترانه هایت به سختی جداشدی

تغییر وجودت رامیفهمند

میفهمند دل کندی که شده دلیل کوتاهی موهایت

دیگر نه بغضت پنهان میشود نه اشک هایت

انوقت همه حتی کسانی که تورا نمیشناسند همه چیز را میفهمند


موهایت که بلند باشد همه خیال میکنند حالت به اندازه ی بلندی موهایت خوب است

به راحتی میتوانی همه چیز را از بین ببری و هیچکس هم از هیچ چیز باخبر نشود


موهایت که بلند باشد به اندازه ی بلندیش فراموش کردی  وابستگی تمام کردی  دل بریدی


و اصلا شاید درست شبیه من به اندازه بلندی موهایت نوشته باشی...


گاهی فکرمیکنم پسرها خیلی راحت ترند

چون هروقت که حالشان خوب نیست میتوانند بزنند بیرون خانه

وراه بروند و راه بروند و راه بروند   تاخشم درونشان رسوب نکند

همین است که اشک نمیریزند

اما مگر ته یک اتاق میشود خوب شد...

دخترها همینجاست که مجبورند موجود عجیبی باشند   



وقتی حق راه رفتن های طولانی هم ندارند.


شما اگه قرارباش یه دوست خوب بیاد پیشتون    دقیقا چیکارامیکنید ک حسابی بهش خوش بگذره!؟

مثلا کجاهامیبریدش یاکلا چیکارمیکنید!؟




هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم...  :)


 باهرکس مثل خودش رفتارکردن را به شخصه دوست ندارم...

بایدخودت باشی    باید رفتارت مختص خودت باشد    مخصوص خوده خودت   باید بازتابی ازخودت ،وجودت ،درونت و شخصیتت باشد. 

حالا اصلا قرارنیست باهمه هم خوده خوبت باشی .فقط خودت باش خوب یا بدش هم دست خودت.



+ تو اگر آینه میخواهی حاضرم چشم هایم آینه ات باشد...


باید در مدرسه یک فرآیند تبدیل  مفردمخاطب  ب مفرد غایب  یادبدهند

بعد هم بگویند آنقدر فعل ذهب  را برای این صیغه ها صرف کن تا  باورت شود

بعد هم بعنوان نکته ی تستی یاداوری کنند ک این فرآیند هرچقدر هم از    کاتالیزگر وجودت   داشته باشد     برگشت ناپذیر باقی خواهد ماند.

آمدم دنیایت رادیدم هرچه سعی کردم دلخوشی هایم رادرآن پیداکنم   نشد

دنیایت جای دلخوشی هایم نبود

برای دلخوشی هایم زیادی بدون محبت بود

تلخ شدم در دنیایت

اماتاهروقت خواستی ماندم حتی وقتی فراموش شدم

من نگذشتم    از دنیایت    ازحال بدت

حتی از خودت    که شده بودی قسمتی از وجودم...




هردفه ک دلم شکست خودم شیشه خورده هاشو چسبوندم بهم تا دوباره دل داشته باشم

تا نذارم آدما حسمو دلمو غرورمو مهربونیمو خوب بودنمو وانسانیتمو ازم بگیرن

تا اجازه ندم باشکستن دلم منم محکوم کنن ب مثل خودشون بودن

باید خودتو آماده کنی واس از دست دادن همه چی تو چندثانیه

باید یاد بگیری تو زندگیت خودت حالتوخوب کنی خودت اشکاتوپاک کنی خودت بلندشی اینجا از ناجی و قهرمان خبری نیست

باید بزرگ بشی

فقط ی چیزی نذار بزرگ شدنت سادگیتو ازت بگیره

نذار مهربونیات یادت بره

دل نشکن ت مث اونا نباش

خودت باش خودخوبت خودمهربونت خوددوستداشتنیت...

ت چ بخای چ نخای همه ی روزی تکراری میشن

ت واس بقیه بقیه واس ت

چاره ای نداری جزاینک قبولش کنی این زندگی تکراری رو

درست همینجاست ک ی قطره اشک میریزه رو گونه راستتو هیچکس نیست تا بادست چپش اشکتو پاک کن ومحکم بغلت کن و ت باصدای ضربان قلبش آروم بشی وهمه چی یادت بره

نیومدم اینارو بنویسم ک تهش بگم کسی نیست

برو جلوی آیینه خودتو نگاکن

ببین خودت هستی

ت واس تغییر زندگیت بوجود هیشکی جزخودت نیاز نداری

بلندشو رویاهاتو تو زندگیت نقاشی کن

واس ساختنش تا تهش تلاش کن

قوی باش

هیشکی نمیتونه تورواز پادراره

ت خودتو داری

خودت...

راستش هیچ کلمه ای توان بیان ندارد.

خیلی سخت است ...   خیلی تلخ ...  خیلی دردناک...

شاید فقط سکوت ...

معنی انسانیت جایی میان آتش و آوار جان داد...

ب احترام  انسانهایی ک تکیه گاهشان با پلاسکو فروریخت...




 
عاشق وقت هایی هستم ک موهایم را میبافم   هندزفریم رابرمیدارم   و میروم

میروم ک کلی راه بروم   آرام   و ممتد    و شاید طولانی

فقط عجیب نیست در این حین فقط آهنگ کجاست بگو   چاوشیمان پلی میشود!!؟

 

گاهی دلم میخواهد بنشینم پای قصه زندگی آدمهایی که هیچوقت ندیدم و نمیشناسم...

گاهی آدمهای غریبه آشناتر بنظر میرسند.





نمیدانم میتوانی با نوشته هایم کنار بیایی یا اصلا حس درونش نوشته میشود!؟ 




!

اقا من چراانقد زود بزرگ شدم!!؟

قبول نیس   من تقاضای ویدئوچک دارم!!!

دلم لاک پشت میخواهد

ب طرز وحشتناکی  آرامشش لازم است...

من خیلی بهتر از آنچه تصورش را بکنی بلدم خودم را از همه بگیرم ,نبودنم را دستشان بدهم و بروم ب امان خدایم...

من خیلی بیشتر از آنچه تصورش را بکنی گره خوردم ب تنهاییم.

راستش آدم های دوروبر من انقدرسرگرم آدم های دوروبرشان هستند ک من برایشان اصلا وجود نداشته باشم...

یکی بیاد ب من یادبده چطوری رمز ADSL هک میکنن!


بعدانوشت:

خب با تشکر فراوان از تمامی دوستان جهت اطلاع رسانی

ما نتیجه گرفتیم بعد کنکور بصورت تخصصی رو این مهارت کارکنیم !

باتشکر ویژه از هپرجان بعدکنکور مزاحم میشم   :)  منتظرباش وعده ی ما فردای کنکور!!

دنیای ما بیشتراز اینک ب تکنولوژی نیاز داشته باش ب آدمه مهربون   خوب   بامحبت   باشخصیت

و در یک کلمه    ب انسان نیاز داره.

 

 

مدیونید پا نشید برقصید

 

 

 

داره برف میاد و ما بسی خوشحالیم.....

از بین گل های دستش یک گل رز سفید انتخاب کردم

بعد ازحساب کردن لبخند روی لب هایش نشست

ازاوپرسیدم خواهرداری ؟     باصدایی مظلوم گفت :بله خانوم

گل را دستش دادم و گفتم:این را از طرف من هدیه بده به خواهرت.   چشم هایش برق زد

حالا من مانده بودم  و بغض گلویم...


نمیدونم عملت خوب پیش رفت یا ن
نمیدونم حالت بهتر شده یا ن
ولی اون روز از ته دلم واست دعا کردم درد نکشیبعد از اون روز دیگ پیدات نکردم
امیدوارم هرجا هستی دیگ درد نکشی
دیگ کسی اذیتت نکنه
امیدوارم دیگ حالت بد نش
دیگ نخوری زمین
امیدوارم دیگ نفست بند نیاد
امیدوارم امتحاناتو خوب بدی
امیدوارم دیگ وقتی سرتو گذاشتی رو سینه داداشت از درد نگی از وصیت نگی براش خواهری کنی
دیدی من تک تک حرفاتو نوشته هاتو یادمه
فقط اون آدرس لعنتی و اسمت یادم نیست
خدا جون نذار بشینه موهای دوستشو ببافه
بذار جلوی آیینه موهای خوشگل خودشو ببافه و روش گلای ریزه سفید بذاره
اونو ب خونوادش ببخش
من شاید هیچوخ پیداش نکنم ولی ت ک میدونی کجاس ت ک میتونی همه چیو تغییر بدی
نذار سرطان امیدشو رویاهاشو ارزوهاشو ازش بگیره
خواهش میکنم...

چقدر دلش میخواست او هم یک وبلاگ داشت ک از خودش مینوشت از هویتش از وجودش از دلش از خودش از دوروبرش
چقدر بیشتر دلش میخواست او هم مثل او عاشق نوشتن باشد...


میگویند دعوا نمک زندگیست
اما ن اینک همش نمک هایت را بیاوری بریزی روی زخم مچ دستش!

کاش میشد صدارا از بعضی ب یادگاری برای ادامه گرفت ومحکم در گنجینه ی وجود گذاشت

حرف هایش تلخ بود بوی رفتن میداد
ت ک میدانی من آدمه شنیدن بهانه ها نیستم
اگر میخواهی دلیل هایت را دستم بده و برو
فقط بهانه نشانم نده
همیشه حق نخاستن داده ام
همیشه ب خواسته ها احترام گذاشتم
سعی کردم منطقی باشم
ببخشم
متنفرنشوم
فراموش کنم

اما تلخی بعضی حرف ها در عمق وجودت میماند
بعضی چیزها فراموش نمیشوند
حقیقت میشوددر وجودت
آنوقت هراتفاقی میفتد آن حقیقت را ته وجودت بخاطر میاوری

بعضی آدمها هستندحتی وقتی کنارت نشسته اند
حتی وقتی صدایشان را میشنوی
حتی وقتی چشم میدوزی به نگاهشان
یاحتی وقتی محکم دستشان را میگیری
باز هم دلت برایشان تنگ میشود...

چرا خوشبختی دختر ها را در همسرشدن و مادر شدنشان میبینند!؟؟؟
خوشبختی هرکس یک چیزیست دروجودش
این وجود خودفرد است ک باید حس خوشبختی داشته باشد
بنظرم هیچ دختری باازدواج و بچه دارشدن خوشبخت نشده
خوشبختی پیشرفت
ساختن رویاها
به دست اوردن ارزوها
امیدواربودن
بهترشدن از دیروز
ارامش
انسانیت
و زندگی کردن است
ک قطعا بدون شوهر و فرزند هم شدنی خواهد بود
البته خوشبختی ازنظرهرکس تعریف مستقلی دارد
و من تنها نظرشخصی خودم را مینگارم
و اجباری در صحیح پنداشتن وپذیرفتن آن نیست
نیت فقط ب اشتراک گذاشتن است!

دیوانگی اش داشت تثبیت میشد
آدمهارا شبیه یک نفرمیبیند
صداهارا شبیه یک صدا میشنود
و کلا دریک حالت گنگ و مبهم به سر میبرد!





ازان دیوانگی های دلنشین...



درست وقتی دست هایش از سرما بی حس شده و زمانی که از نفس هایش سرمارا تا ته وجودش حس میکند تنهابودنش باورش میشود
سرما یک معجزه برای باور حقیقت هاست...

دنیای من خیلی با دنیای تو فرق میکند
عقاید من
علایق من
دلخوشی های من
و درمجموع خوده من
تقصیرتوهم نیست من آدم عجیبه قصه هایم هستم...

به قولش من دربهترین حالتم هنوز خیلی با آن چیزی که باید فاصله دارم...

آدم ها دلشان که بشکند
ساکت میشوند دیگر حرف نمیزنند
عصبانی نمیشوند
غرنمیزنند
دقیقا شبیه اینکه مرده باشند...

گاهی فکر میکنم چقدرهمان نوشتن ها و بودن هایم برای همه زیاد بود...

آدم ها احتیاجی به نیش و کنایه ندارند...
حرف هایی میخواهند که گرمای اطمینان و باورش تا ته قلبشان برود...
و ته دلشان راقرص کند به اینکه علاوه برخودشان هستند کسانی که
توانایی هایشان,
زحمت هایشان,
اصلا همینی که هستندرا حالا هرچه که هست
باور دارند,دوست دارند, و لااقل بودنشان مهم است...

مثلا همیشه یک شکلات باخودت داشته باشی... وقتی یک بچه ی کوچک دیدی نگاهش کنی, لبخندبزنی وشکلات راباکلی عشق بگذاری کف دستش ویک لبخند دیگر تحویلش بدهی وچشمک بزنی ک یعنی خیلی دوستش داری...
آدم بزرگ هاهم بهانه میگیرند...
اما بدی آدم بزرگ ها این است, شکلات را باهرچقد لبخند هم که تحویلشان بدهی, چون گیرنده ای برای دریافت محبت همراهش ندارند, حالشان خوب نمیشود...
درواقع این شکلات نیست که حال بچه هارا خوب میکند بلکه مهربانی همراهش است که همه ی غصه های دنیا را از یادشان میبرد...
متاسفانه بعضی آدم ها بزرگ که میشوندهمه دلخوشی هایشان رابابچگی هایشان جا میگذارنددرگذشته...


تو که دیگر میدانی چقدر از سرما متنفر بودم.
اما این روزها ، سرما شده تنها کسی که محکم دستم را میگیرد تا حضورش را در خاطرم ثبت کند...
کجایی که گونه هایم از سرما بی حس میشوند...اما هنوز به راه رفتن های آرام وممتدم ادامه میدهم...
گاهی حس میکنم این سرمای لعنتی حس وجودم را بی حس کرده که حواسم هیچ جا بند نمیشود...
شایدمن یکی ، برخلاف همه شما از خاک نباشم شاید وجودم از سرما باشد...
درست شبیه یک درد کهنه ی لعنتی..

اینکه هروقت در آینه درچشم هایت نگاه میکنی بفهمی یک چیزی ته ته نگاهت کم است ... مثل شوق زندگی...
مثل اینکه یک چیزی را جا گذاشته باشی یک جای دیگر دنیا...
یااصلا انگار یک چیزی را گم کردی وهرچه میگردی پیدا نمیشود...
نشان میدهد یک چیزیت شده...
نشان میدهد خوب نیستی... همان همیشگیت نیستی...
آنجاست ک نگاهت را حتی از آینه ی اتاقت هم میگیری چه برسد به آدم های روزگارت...
حواست هست لحن خواندنت اصلا شبیه لحن نوشته هایم نیست...!


آدمها شبیه سلولهای هسته دار انسان هستن همه توی هسته خودشون همه ژنهارودارن

واین باخوداونهاست ک کدوم ژنهارو بیان و کدوم ژنهارو خاموش کنن!

این اختیار ادمهاست ک شخصیتشون رو بوجود میاره

همه چی دست خودته

ت انتخاب میکنی

تویی ک باید بخای خوده خوبت باشی...



یکی از بهونه هام واس دررفتن از زیرکارا اینه ک    مرطوب کننده میزنم ب دستام   بعد هرکی هرکاری میگ بهم انجام بدم    میگم :دستم چربه متاسفانه!!!

:)


این روزها خلاصه شده در آینه در موهای بافته

این روزها خلاصه تر شده در منطقی بودن دل کندن دلتنگ نشدن فراموش کردن بی تفاوت بودن

و اسمش را گستاخانه میگذارند    بزرگ شدن


    _    داروندارم.

    +    داروی چی نداری!؟

    _    دار و  ندارم...  تورومیگم دیوونه...





همیشه ی نفر پیدا میش دلتو خوردکنه.

دلم واس هیچی تنگ نشده

وتو... تو ک دیگ باید بدونی لابد ی واکنش شیمیایی برگشت ناپذیر ته قلبم اتفاق افتاده ک حال وروز این روزام اینه.

احتمالا قلبم رابدهند به یک نفر هم سن وسال خودم...

تپیدن قلبم در شمال غربی دیگری    درحالی که وجودم دیگر نیست...  

بغض گلویت را خواهد فشرد


شناخت آدمها اصلا کار سختی نیست

فقط ممکنه کلی زمان ببره تا موقعیت های مختلف بوجود بیاد و بش عکس العمل آدمهارو دید و آنالیز کرد.

خب اگ مسیر کنکورو ب ی فیلم ترسناک تشبیه کنیم من دارم کم کم میرسم ب اون سکانسی ک زامبیا با اره برقی میفتن دنبالم!!!

حالا دیگ خودتون تصور کنید من کجاهای راهم...

اوربیتال        فضایی دراطراف هسته ک احتمال حضور الکترون در آن بشدت زیاد است

اما حالا اتاق من     فضایی در جهان هستی ک احتمال حضور من در آن قریب ب یقین 99.9 است!!!

وقتی دلسنگ میشی انقدی خوب سنگی شدنو یادبگیر ک باوجود سنگیت نزنی دل یکی ک دوس نداره مث ت باش رو خورد کنی

قرار نیس کسی با شیشه خورده های دلش تاوان فرایند سنگی شدنه وجوده تورو پس بده

وقتی میخوای بری انقد مرد باش ک طرف مقابلو بی دلیل مقصر نکنی

بهونه نده دستش وایسا توچشماش نگاکن دلیلاتو دونه دونه بهش بگو بعدوایسا حرفاشو بشنو

اینجا همه حق با ت نیس اینو بفهم طرف مقابلم اندازه ت حق داره هرچقدم مقصر باشه.


میگن دختر ب موهاوقیافشه...!  لابد پسرم ب پولو خوشتیپیشه

من نمیدونم پس کی قراره ب ذات طرف ب رفتارش ب شعورش ب سطح فکریش ب احترام  گذاشتنش هم توجه کنیم

من منکر زیبایی و پول نیستم

ولی مطمعن باشید زیباترین دختردنیا(البته بدون آرایش منظورمه) بدون اخلاق و رفتاردرست غیرقابل تحمله.و همینطور ی پسر پولدار.

واین ماهستیم ک معیارهارو برای خودمون تعریف میکنیم

پس لااقل بیایدازخودمون شروع کنیم ظاهر ادمارو معیار قضاوتامون قرار ندیم...

خب پسر همیشه برای من موجوده مبهم و گنگ و ناشناخته ای بوده...!!

دیروز نمیدونم چی شد بجای هیولا گفتم       هیالو...!!!

وقتی مینویسی خودت هستی از ته وجودت 

دیگر مبهم نیستی خوده خودتی...





*کاش میشد بهش بگم چقدر بهش میاد

اورا در آغوش میگیری

وجودش انقدر در آغوشت آرام میگیرد که به خواب میرود

انوقت همانجاست که دلت را جامیگذاری پشت پلک های کوچکش روی گونه هایی که درست شبیه پدرش است روی لب هایی که از فرط کوچکی تنها تحمل بوسه را دارد

فقط یک چیزی میشود بگویی چقدر طول میکشد باورکنی تو مادر فرشته ی کوچک ومعصوم آغوشت  نیستی...


 

  _  ساکتی!؟

  +  چی بگم!!؟

  _  مث همیشه چرتوپرت...!!!

   _  تو بری دانشگاه من چیکارکنم!؟

   +  هیچی زندگی...!

احتمالا اونی که تنهایی زیربارون راه میره

وموهاش خیس شده

و دنبال کمی فاصله از روزمرگی های همیشگیه      منم!

من آدمه شنیدن بهونه ها نیستم...

من خیلی زود آدم هایی رو که حتی حاضرنیستن حالموبپرسن کنار میذارم چون میدونم یه نفر هرچقدر هم سرش شولوغ باشه بین همه کارهاش بازم یاد کسایی که واسش ارزش دارن هست

پس هرجا ازت یادنکردن بشین و باورکن واس طرف ارزش نداشتی الکیم خودتو بابهونه ها قانع نکن.

_   هدفت چیه؟

+  روحت مال من باشه.

بهم میگه تو باید رو زیستت کار کنی باید درصدت خیلی بهتر بشه .

و نمیدونه درست در همین زمان دارم باخودم فکر میکنم تشدید هر لاندا دوم اتفاق میفتاد!!!

خب تقصیره منه که فیزیک و ریاضی دوست دارم !؟!!؟

بعد رشتم تجربیه!!!

یک عشق عکاسی به تمام معناست ...

میگوید زودتر کنکورت را بده مدل عکس هایم باش.

میگویم دیوانه تو که بیشتر از هرکسه دیگری میدانی من بیشتر ازمدل عکس هایت بودن , عشق طراحی لباس و کیف و کفش درسردارم!

میگوید نمیدانم یا مدل عکس هایم میشوی یا عکاسی را کنار میگذارم.

وهمینجاست که صدایم را صاف میکنم و جسورانه میگویم دوربینت راببوس بگذار کنار پس!!!

منی که نوشتن قسمت جدانشدنی زندگیمه باید خیلی وقت پیش شروع میکردم!

ولی خب الانم دیرنیست !

خب هرکس از یه جایی  شروع میکنه!