گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

والدین بچه های مهدکودک آرتین ریختن به مربیشون گفتن بچه ها میان خونه بهونه میگیرن میگن ما ازون میوه های سفیده فرفریه چین چینیه قلمبه که آرتین میاره میخوایم ولی ما هرچی فکرمیکنیم تا حالا ازین میوه ها ندیدیم خلاصه چیه این میوههه واینا!! 




هیچی دیگه کاشف بعمل اومد آقا   گل کلم    برداشته برده مهدکودک!

ینی یه تنه یه ملتو سرکارمیذاره!!


:)

آرتین پسرعمومه          

پارسال وقتی 5 سالش بود رفته بودیم سرخاک مادربزرگ بابام         

به مادربزرگ بابام میگفتیم مادر

بعد وقتی آب میریختن روسنگ قبر مادر  آرتین این حباب های هوای دوره سنگو دیده بود

دستمو میکشید باتعجب میگفت : تارا تارا نگا مادر داره فوووت میکنه!!!


ملت نمیتونستن از خنده سرپا وایسن!!

خودمم که از خنده حالت اغمارو تجربه کردم!!!



ینی فک کنم خوده مادر خدابیامرز هم خندش گرفته بود !


:)


دستم را میکشد و با چشم های معصومش نگاهم میکند و با صدای بچگانه اش میگوید :میدونی اگه زمستون بشه چی میشه؟

با تعجب لبخند میزنم و میگویم : نه! چی میشه!؟

با تمام سادگی کودکانه دلش پاسخ میدهد : اونوقت همه پروانه ها میرن...

مینشینم تا هم قدش شوم با بغض نهفته گلویم چشم هایم را به چشم های کوچکش میدوزم و آرام میگویم : جان دل ، کاش دغدغه وجود و دل همه آدم ها این بود که زمستون نش تا پروانه ها نرن...

از تعجب نگاهش کامل مشخص است همه جمله ام برایش مجهول بنظرمیرسد!


کاش آدمها سادگی کودکانشون تودلشون بمونه و توگذشته جاش نذارن...

بچه ها خیلی دوست داشتنین...



+لعنت به کافی شاپ هایی که حتی یه میز خالی ندارن که تنهایی بشینی به بودنش فک کنی

+از سرما دستت بی حس بشه و باشه محکم دستتو بگیره

+لعنت فراتر ب کنکور


+ته کشیدم ولی امیدوارم



...







میخوام منو از نظرتون توصیف کنید خوبیام بدیام نوشته هام وبم

یا کلا هرچی ته سالی تودلتون مونده نگفتید

:)