گاه نوشت های من

ونمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

گاه نوشت های من

ونمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

باید در مدرسه یک فرآیند تبدیل  مفردمخاطب  ب مفرد غایب  یادبدهند

بعد هم بگویند آنقدر فعل ذهب  را برای این صیغه ها صرف کن تا  باورت شود

بعد هم بعنوان نکته ی تستی یاداوری کنند ک این فرآیند هرچقدر هم از    کاتالیزگر وجودت   داشته باشد     برگشت ناپذیر باقی خواهد ماند.

آمدم دنیایت رادیدم هرچه سعی کردم دلخوشی هایم رادرآن پیداکنم   نشد

دنیایت جای دلخوشی هایم نبود

برای دلخوشی هایم زیادی بدون محبت بود

تلخ شدم در دنیایت

اماتاهروقت خواستی ماندم حتی وقتی فراموش شدم

من نگذشتم    از دنیایت    ازحال بدت

حتی از خودت    که شده بودی قسمتی از وجودم...




هردفه ک دلم شکست خودم شیشه خورده هاشو چسبوندم بهم تا دوباره دل داشته باشم

تا نذارم آدما حسمو دلمو غرورمو مهربونیمو خوب بودنمو وانسانیتمو ازم بگیرن

تا اجازه ندم باشکستن دلم منم محکوم کنن ب مثل خودشون بودن

باید خودتو آماده کنی واس از دست دادن همه چی تو چندثانیه

باید یاد بگیری تو زندگیت خودت حالتوخوب کنی خودت اشکاتوپاک کنی خودت بلندشی اینجا از ناجی و قهرمان خبری نیست

باید بزرگ بشی

فقط ی چیزی نذار بزرگ شدنت سادگیتو ازت بگیره

نذار مهربونیات یادت بره

دل نشکن ت مث اونا نباش

خودت باش خودخوبت خودمهربونت خوددوستداشتنیت...

ت چ بخای چ نخای همه ی روزی تکراری میشن

ت واس بقیه بقیه واس ت

چاره ای نداری جزاینک قبولش کنی این زندگی تکراری رو

درست همینجاست ک ی قطره اشک میریزه رو گونه راستتو هیچکس نیست تا بادست چپش اشکتو پاک کن ومحکم بغلت کن و ت باصدای ضربان قلبش آروم بشی وهمه چی یادت بره

نیومدم اینارو بنویسم ک تهش بگم کسی نیست

برو جلوی آیینه خودتو نگاکن

ببین خودت هستی

ت واس تغییر زندگیت بوجود هیشکی جزخودت نیاز نداری

بلندشو رویاهاتو تو زندگیت نقاشی کن

واس ساختنش تا تهش تلاش کن

قوی باش

هیشکی نمیتونه تورواز پادراره

ت خودتو داری

خودت...

راستش هیچ کلمه ای توان بیان ندارد.

خیلی سخت است ...   خیلی تلخ ...  خیلی دردناک...

شاید فقط سکوت ...

معنی انسانیت جایی میان آتش و آوار جان داد...

ب احترام  انسانهایی ک تکیه گاهشان با پلاسکو فروریخت...




 
عاشق وقت هایی هستم ک موهایم را میبافم   هندزفریم رابرمیدارم   و میروم

میروم ک کلی راه بروم   آرام   و ممتد    و شاید طولانی

فقط عجیب نیست در این حین فقط آهنگ کجاست بگو   چاوشیمان پلی میشود!!؟

 

گاهی دلم میخواهد بنشینم پای قصه زندگی آدمهایی که هیچوقت ندیدم و نمیشناسم...

گاهی آدمهای غریبه آشناتر بنظر میرسند.





نمیدانم میتوانی با نوشته هایم کنار بیایی یا اصلا حس درونش نوشته میشود!؟ 




!

اقا من چراانقد زود بزرگ شدم!!؟

قبول نیس   من تقاضای ویدئوچک دارم!!!

دلم لاک پشت میخواهد

ب طرز وحشتناکی  آرامشش لازم است...

من خیلی بهتر از آنچه تصورش را بکنی بلدم خودم را از همه بگیرم ,نبودنم را دستشان بدهم و بروم ب امان خدایم...

من خیلی بیشتر از آنچه تصورش را بکنی گره خوردم ب تنهاییم.

راستش آدم های دوروبر من انقدرسرگرم آدم های دوروبرشان هستند ک من برایشان اصلا وجود نداشته باشم...

یکی بیاد ب من یادبده چطوری رمز ADSL هک میکنن!


بعدانوشت:

خب با تشکر فراوان از تمامی دوستان جهت اطلاع رسانی

ما نتیجه گرفتیم بعد کنکور بصورت تخصصی رو این مهارت کارکنیم !

باتشکر ویژه از هپرجان بعدکنکور مزاحم میشم   :)  منتظرباش وعده ی ما فردای کنکور!!

دنیای ما بیشتراز اینک ب تکنولوژی نیاز داشته باش ب آدمه مهربون   خوب   بامحبت   باشخصیت

و در یک کلمه    ب انسان نیاز داره.

 

 

مدیونید پا نشید برقصید

 

 

 

داره برف میاد و ما بسی خوشحالیم.....

از بین گل های دستش یک گل رز سفید انتخاب کردم

بعد ازحساب کردن لبخند روی لب هایش نشست

ازاوپرسیدم خواهرداری ؟     باصدایی مظلوم گفت :بله خانوم

گل را دستش دادم و گفتم:این را از طرف من هدیه بده به خواهرت.   چشم هایش برق زد

حالا من مانده بودم  و بغض گلویم...


نمیدونم عملت خوب پیش رفت یا ن
نمیدونم حالت بهتر شده یا ن
ولی اون روز از ته دلم واست دعا کردم درد نکشیبعد از اون روز دیگ پیدات نکردم
امیدوارم هرجا هستی دیگ درد نکشی
دیگ کسی اذیتت نکنه
امیدوارم دیگ حالت بد نش
دیگ نخوری زمین
امیدوارم دیگ نفست بند نیاد
امیدوارم امتحاناتو خوب بدی
امیدوارم دیگ وقتی سرتو گذاشتی رو سینه داداشت از درد نگی از وصیت نگی براش خواهری کنی
دیدی من تک تک حرفاتو نوشته هاتو یادمه
فقط اون آدرس لعنتی و اسمت یادم نیست
خدا جون نذار بشینه موهای دوستشو ببافه
بذار جلوی آیینه موهای خوشگل خودشو ببافه و روش گلای ریزه سفید بذاره
اونو ب خونوادش ببخش
من شاید هیچوخ پیداش نکنم ولی ت ک میدونی کجاس ت ک میتونی همه چیو تغییر بدی
نذار سرطان امیدشو رویاهاشو ارزوهاشو ازش بگیره
خواهش میکنم...

چقدر دلش میخواست او هم یک وبلاگ داشت ک از خودش مینوشت از هویتش از وجودش از دلش از خودش از دوروبرش
چقدر بیشتر دلش میخواست او هم مثل او عاشق نوشتن باشد...


میگویند دعوا نمک زندگیست
اما ن اینک همش نمک هایت را بیاوری بریزی روی زخم مچ دستش!

کاش میشد صدارا از بعضی ب یادگاری برای ادامه گرفت ومحکم در گنجینه ی وجود گذاشت

حرف هایش تلخ بود بوی رفتن میداد
ت ک میدانی من آدمه شنیدن بهانه ها نیستم
اگر میخواهی دلیل هایت را دستم بده و برو
فقط بهانه نشانم نده
همیشه حق نخاستن داده ام
همیشه ب خواسته ها احترام گذاشتم
سعی کردم منطقی باشم
ببخشم
متنفرنشوم
فراموش کنم

اما تلخی بعضی حرف ها در عمق وجودت میماند
بعضی چیزها فراموش نمیشوند
حقیقت میشوددر وجودت
آنوقت هراتفاقی میفتد آن حقیقت را ته وجودت بخاطر میاوری

بعضی آدمها هستندحتی وقتی کنارت نشسته اند
حتی وقتی صدایشان را میشنوی
حتی وقتی چشم میدوزی به نگاهشان
یاحتی وقتی محکم دستشان را میگیری
باز هم دلت برایشان تنگ میشود...

چرا خوشبختی دختر ها را در همسرشدن و مادر شدنشان میبینند!؟؟؟
خوشبختی هرکس یک چیزیست دروجودش
این وجود خودفرد است ک باید حس خوشبختی داشته باشد
بنظرم هیچ دختری باازدواج و بچه دارشدن خوشبخت نشده
خوشبختی پیشرفت
ساختن رویاها
به دست اوردن ارزوها
امیدواربودن
بهترشدن از دیروز
ارامش
انسانیت
و زندگی کردن است
ک قطعا بدون شوهر و فرزند هم شدنی خواهد بود
البته خوشبختی ازنظرهرکس تعریف مستقلی دارد
و من تنها نظرشخصی خودم را مینگارم
و اجباری در صحیح پنداشتن وپذیرفتن آن نیست
نیت فقط ب اشتراک گذاشتن است!

دیوانگی اش داشت تثبیت میشد
آدمهارا شبیه یک نفرمیبیند
صداهارا شبیه یک صدا میشنود
و کلا دریک حالت گنگ و مبهم به سر میبرد!





ازان دیوانگی های دلنشین...



درست وقتی دست هایش از سرما بی حس شده و زمانی که از نفس هایش سرمارا تا ته وجودش حس میکند تنهابودنش باورش میشود
سرما یک معجزه برای باور حقیقت هاست...

دنیای من خیلی با دنیای تو فرق میکند
عقاید من
علایق من
دلخوشی های من
و درمجموع خوده من
تقصیرتوهم نیست من آدم عجیبه قصه هایم هستم...

به قولش من دربهترین حالتم هنوز خیلی با آن چیزی که باید فاصله دارم...

آدم ها دلشان که بشکند
ساکت میشوند دیگر حرف نمیزنند
عصبانی نمیشوند
غرنمیزنند
دقیقا شبیه اینکه مرده باشند...

گاهی فکر میکنم چقدرهمان نوشتن ها و بودن هایم برای همه زیاد بود...

آدم ها احتیاجی به نیش و کنایه ندارند...
حرف هایی میخواهند که گرمای اطمینان و باورش تا ته قلبشان برود...
و ته دلشان راقرص کند به اینکه علاوه برخودشان هستند کسانی که
توانایی هایشان,
زحمت هایشان,
اصلا همینی که هستندرا حالا هرچه که هست
باور دارند,دوست دارند, و لااقل بودنشان مهم است...

مثلا همیشه یک شکلات باخودت داشته باشی... وقتی یک بچه ی کوچک دیدی نگاهش کنی, لبخندبزنی وشکلات راباکلی عشق بگذاری کف دستش ویک لبخند دیگر تحویلش بدهی وچشمک بزنی ک یعنی خیلی دوستش داری...
آدم بزرگ هاهم بهانه میگیرند...
اما بدی آدم بزرگ ها این است, شکلات را باهرچقد لبخند هم که تحویلشان بدهی, چون گیرنده ای برای دریافت محبت همراهش ندارند, حالشان خوب نمیشود...
درواقع این شکلات نیست که حال بچه هارا خوب میکند بلکه مهربانی همراهش است که همه ی غصه های دنیا را از یادشان میبرد...
متاسفانه بعضی آدم ها بزرگ که میشوندهمه دلخوشی هایشان رابابچگی هایشان جا میگذارنددرگذشته...


تو که دیگر میدانی چقدر از سرما متنفر بودم.
اما این روزها ، سرما شده تنها کسی که محکم دستم را میگیرد تا حضورش را در خاطرم ثبت کند...
کجایی که گونه هایم از سرما بی حس میشوند...اما هنوز به راه رفتن های آرام وممتدم ادامه میدهم...
گاهی حس میکنم این سرمای لعنتی حس وجودم را بی حس کرده که حواسم هیچ جا بند نمیشود...
شایدمن یکی ، برخلاف همه شما از خاک نباشم شاید وجودم از سرما باشد...
درست شبیه یک درد کهنه ی لعنتی..

اینکه هروقت در آینه درچشم هایت نگاه میکنی بفهمی یک چیزی ته ته نگاهت کم است ... مثل شوق زندگی...
مثل اینکه یک چیزی را جا گذاشته باشی یک جای دیگر دنیا...
یااصلا انگار یک چیزی را گم کردی وهرچه میگردی پیدا نمیشود...
نشان میدهد یک چیزیت شده...
نشان میدهد خوب نیستی... همان همیشگیت نیستی...
آنجاست ک نگاهت را حتی از آینه ی اتاقت هم میگیری چه برسد به آدم های روزگارت...
حواست هست لحن خواندنت اصلا شبیه لحن نوشته هایم نیست...!


آدمها شبیه سلولهای هسته دار انسان هستن همه توی هسته خودشون همه ژنهارودارن

واین باخوداونهاست ک کدوم ژنهارو بیان و کدوم ژنهارو خاموش کنن!

این اختیار ادمهاست ک شخصیتشون رو بوجود میاره

همه چی دست خودته

ت انتخاب میکنی

تویی ک باید بخای خوده خوبت باشی...



یکی از بهونه هام واس دررفتن از زیرکارا اینه ک    مرطوب کننده میزنم ب دستام   بعد هرکی هرکاری میگ بهم انجام بدم    میگم :دستم چربه متاسفانه!!!

:)


این روزها خلاصه شده در آینه در موهای بافته

این روزها خلاصه تر شده در منطقی بودن دل کندن دلتنگ نشدن فراموش کردن بی تفاوت بودن

و اسمش را گستاخانه میگذارند    بزرگ شدن


    _    داروندارم.

    +    داروی چی نداری!؟

    _    دار و  ندارم...  تورومیگم دیوونه...





همیشه ی نفر پیدا میش دلتو خوردکنه.

دلم واس هیچی تنگ نشده

وتو... تو ک دیگ باید بدونی لابد ی واکنش شیمیایی برگشت ناپذیر ته قلبم اتفاق افتاده ک حال وروز این روزام اینه.

احتمالا قلبم رابدهند به یک نفر هم سن وسال خودم...

تپیدن قلبم در شمال غربی دیگری    درحالی که وجودم دیگر نیست...  

بغض گلویت را خواهد فشرد


شناخت آدمها اصلا کار سختی نیست

فقط ممکنه کلی زمان ببره تا موقعیت های مختلف بوجود بیاد و بش عکس العمل آدمهارو دید و آنالیز کرد.

خب اگ مسیر کنکورو ب ی فیلم ترسناک تشبیه کنیم من دارم کم کم میرسم ب اون سکانسی ک زامبیا با اره برقی میفتن دنبالم!!!

حالا دیگ خودتون تصور کنید من کجاهای راهم...

اوربیتال        فضایی دراطراف هسته ک احتمال حضور الکترون در آن بشدت زیاد است

اما حالا اتاق من     فضایی در جهان هستی ک احتمال حضور من در آن قریب ب یقین 99.9 است!!!

وقتی دلسنگ میشی انقدی خوب سنگی شدنو یادبگیر ک باوجود سنگیت نزنی دل یکی ک دوس نداره مث ت باش رو خورد کنی

قرار نیس کسی با شیشه خورده های دلش تاوان فرایند سنگی شدنه وجوده تورو پس بده

وقتی میخوای بری انقد مرد باش ک طرف مقابلو بی دلیل مقصر نکنی

بهونه نده دستش وایسا توچشماش نگاکن دلیلاتو دونه دونه بهش بگو بعدوایسا حرفاشو بشنو

اینجا همه حق با ت نیس اینو بفهم طرف مقابلم اندازه ت حق داره هرچقدم مقصر باشه.


میگن دختر ب موهاوقیافشه...!  لابد پسرم ب پولو خوشتیپیشه

من نمیدونم پس کی قراره ب ذات طرف ب رفتارش ب شعورش ب سطح فکریش ب احترام  گذاشتنش هم توجه کنیم

من منکر زیبایی و پول نیستم

ولی مطمعن باشید زیباترین دختردنیا(البته بدون آرایش منظورمه) بدون اخلاق و رفتاردرست غیرقابل تحمله.و همینطور ی پسر پولدار.

واین ماهستیم ک معیارهارو برای خودمون تعریف میکنیم

پس لااقل بیایدازخودمون شروع کنیم ظاهر ادمارو معیار قضاوتامون قرار ندیم...

خب پسر همیشه برای من موجوده مبهم و گنگ و ناشناخته ای بوده...!!

دیروز نمیدونم چی شد بجای هیولا گفتم       هیالو...!!!

وقتی مینویسی خودت هستی از ته وجودت 

دیگر مبهم نیستی خوده خودتی...





*کاش میشد بهش بگم چقدر بهش میاد

اورا در آغوش میگیری

وجودش انقدر در آغوشت آرام میگیرد که به خواب میرود

انوقت همانجاست که دلت را جامیگذاری پشت پلک های کوچکش روی گونه هایی که درست شبیه پدرش است روی لب هایی که از فرط کوچکی تنها تحمل بوسه را دارد

فقط یک چیزی میشود بگویی چقدر طول میکشد باورکنی تو مادر فرشته ی کوچک ومعصوم آغوشت  نیستی...


 

  _  ساکتی!؟

  +  چی بگم!!؟

  _  مث همیشه چرتوپرت...!!!

   _  تو بری دانشگاه من چیکارکنم!؟

   +  هیچی زندگی...!

احتمالا اونی که تنهایی زیربارون راه میره

وموهاش خیس شده

و دنبال کمی فاصله از روزمرگی های همیشگیه      منم!

من آدمه شنیدن بهونه ها نیستم...

من خیلی زود آدم هایی رو که حتی حاضرنیستن حالموبپرسن کنار میذارم چون میدونم یه نفر هرچقدر هم سرش شولوغ باشه بین همه کارهاش بازم یاد کسایی که واسش ارزش دارن هست

پس هرجا ازت یادنکردن بشین و باورکن واس طرف ارزش نداشتی الکیم خودتو بابهونه ها قانع نکن.

_   هدفت چیه؟

+  روحت مال من باشه.

بهم میگه تو باید رو زیستت کار کنی باید درصدت خیلی بهتر بشه .

و نمیدونه درست در همین زمان دارم باخودم فکر میکنم تشدید هر لاندا دوم اتفاق میفتاد!!!

خب تقصیره منه که فیزیک و ریاضی دوست دارم !؟!!؟

بعد رشتم تجربیه!!!

یک عشق عکاسی به تمام معناست ...

میگوید زودتر کنکورت را بده مدل عکس هایم باش.

میگویم دیوانه تو که بیشتر از هرکسه دیگری میدانی من بیشتر ازمدل عکس هایت بودن , عشق طراحی لباس و کیف و کفش درسردارم!

میگوید نمیدانم یا مدل عکس هایم میشوی یا عکاسی را کنار میگذارم.

وهمینجاست که صدایم را صاف میکنم و جسورانه میگویم دوربینت راببوس بگذار کنار پس!!!

منی که نوشتن قسمت جدانشدنی زندگیمه باید خیلی وقت پیش شروع میکردم!

ولی خب الانم دیرنیست !

خب هرکس از یه جایی  شروع میکنه!