آساره

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

آساره

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

آساره

خودم هم نمیدانم این حجم از احساسات چگونه در قلب کوچکم جا شده..

اینجا به مرور زمان نوشته خواهد شد...

گیتار

روندن جیپ

طراحی چهره

طراحی لباس و کیف وکفش

بانجی جامپینگ

موسسه محک

عکاسی

ایران گردی

زبان اشاره

لبخند

رتبه کنکور خوب!

اهدای اعضای بدن

ریاضی فیزیکه 100

دفاع شخصی

رو پایی

فوتبال

دادزدن از ته دل در بام تهران

نقاشی

نوشتن

کتاب

ستاره های آسمون کویر

دوستی که بلدت باشه

حال خوب

صدای بارون

باریدن برف

شعرای فروغ فرخزاد

رمانهای عاشقانه!

مرغ آمین

مینیون

کتاب های صادق هدایت

قدم زدن زیر نم نم بارون

سفر

دوچرخه

باغ گردو

دریا

صدای موج

وبلاگم

بینهایت مچ دست چپ.

روباتیک

سازه های ماکارونیم جذابن

دومینو

پیاده میشم یاس

سیب زمینی سرخ کرده و پنیر پیتزا!!

پل طبیعت

هک !!

صداش...

نوشته هاش...

بودنش...

آهنگ شال

قصه هامون!

اینگونه

خنده های از ته دلش

حلی کوتنا!

بوی یاس

چایی البالو!

آسمون شب



باید قاطعانه بنویسم تو تنها دلخوشی منی...