آساره

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

آساره

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

آساره

یه روزی زیرورو میشم.

دختر قصه مدادرنگی ها و ماژیک های رنگی اش را بعد از سالها از آن کیف قهوه ای قدیمی در می آورد..

مدادرنگی های تراش شده ای که سالها دستهایش را لمس نکرده بودند..

روی یک برگه کوچک شروع میکند به نقاشی ، رنگ کردن ،    

و این بار صدای نفسهایش موسیقی اتاق کوچکش میشود ..



برای اویش مینویسد :

-چشماتو ببند...

-بستی؟

_اع ببند دیگه..

-...Sending a photo

-برای تو کشیدمش..

-مال توئه ..

-رنگ هاش از میون قلبم اومده توی رگ های دستم و این نقاشی رو برات کشیدم توی همه لحظه هاش بهت فکر میکردم مثل همیشه ..

                       ..+



لبخند پشت همان دو نقطه برای دل دختر قصه آرامش را معنا میکند...



نظرات  (۲)

نوستالوژی 
مدادهایم کو ...
آرامشم آرزوست...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">