آساره

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

آساره

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

آساره

تو توانایی اینو داری حال منو تا آسمون وستاره هاش خوب کنی

بلند شدم و رفتم مدرسه پیش دبستانیم!

پله هایی که از آنجا افتاده بودم و کبود شده بودم حالا رنگی رنگی شده بود..

وقتی بین بچه های کوچک آنجابودم زندگی را حس میکردم تنها دغدغه دل کوچکشان بی وقفه زندگی کردن با همه وجودشان بود...


راستش دقیقا نمیدانم چند سال دیگر قرار است از دور چشم بدوزم به نگاه های منتظر دختر شش ساله ام در مدرسه و قند در دلم آب شود...

تمام راه را بااو پیاده بیایم ... میان درخت ها و روی برگ های خشک شده زیر پایمان و هوای کمی تا قسمتی سرد و خاکستری بعد از ظهر های پاییزی..

شاید او را یک روز ببرم همان کوچه قدیمی و حس حال خانه ها و پنجره هایش را بااو نفس بکشم 


من به دخترم یاد میدهم در میان لبخندهایش نقاشی هایش و موهای بلندش زندگی را پیدا کند 

من به او یاد میدهم لحظه های زندگی نفس کشیدن بوی گل رز آبی و بنفش دستش است

و...


من به او یاد میدهم زندگی دقیقا خود اوست...ساده ترین پیچیده وجود من...


نظرات  (۵)

دختر خوشبختی خواهی داشت 
پاسخ:
😊
سپاس
آخیییییییی عزیزم دخترته:)
پاسخ:
😇

زیبا بود واقعا
پاسخ:
سپاس
تنها حس من از بچگی حسرته و اینکه چقدر راحت آروز میکرم اما الان هر وقت ارزویی میکنم اولین جوابا نمیشه است

پاسخ:
مهم جواب خودتونه 
دیگران اصلا مهم نیستن
۱۳ مهر ۹۶ ، ۲۰:۳۷ محسن رحمانی
:)
پاسخ:
:)

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.