گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

نگاه ها

شیطنت ها

دویدن ها

دوست داشتن های از ته دل

ست کردن لباس ها

چشم دوختن به قدم ها

کمک ها

حرف ها

قهر ها

آشتی ها

بغض ها


میبینی دختر قصه ات وقتی موهایش رامیبافد و نشستن برف را تماشا میکند همه چیز یادش می آید

هیچ چیز فراموش نشده



گاهی ته نوشتن نقطه پایان اشک گونه ات روی کاغذ میشود...