گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

لحظه هایی بود که دلم میخواست باشی لبخند بزنی نگاهم کنی

شاید راست میگفتی تصور بعضی لحظه هاسخت است سخت تر ازآنکه برای رفتنت دلیل پیداکنم


ولی شاید جایی میان انبوه نامهربانی ها خوب بودن هایم را به یاد آوردی

شاید وجودم برایت آشنا آمد

شاید بودنم را شناختی



{تنهایی} کنارم نشسته خط به خط نوشته هایم را میخواند