گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

وچقدر دیرخوب میشود زخم دل 

و چقدرخوب جایش میماند درعمق وجود درست مثل جای بخیه

وچقدرخوش خیالیم ما آدم های تنها

و چقدرسخت است نقش حال خوب بازی کردن

وچقدرباورنکردنیست بعضی حرفها ازنزدیکترینها به قلب

وچقدرغیرقابل باورند بعضی لحظه ها درگذرثانیه های زندگی

و نفس هایی که بعداز خواندن نوشته ها بغض شد

اما شاید غیرقابل باورتردلتنگی هاییست که بعد از مردن رهایت نمیکند و توباز به دنبال دلیل میگردی


گذشته را فقط باید به همان گذشته بدهی


متنفرنبودن درعین شکستن

نبخشیدن درعین حق دادن

دوست داشتن درعین نتوانستن

تلاش برای خوب شدن درعین تب کردن

باورنکردن درعین حقیقت

عصبانی بودن در عین کم آوردن

تظاهر درعین درهم خوردشدن

بی تفاوتی درعین مهربانی

تصمیم درعین نخواستن

و نرفتن درعین خداحافظی


میبینی یک طرفه بودن همیشه شکننده است


اما هیچ چیز ارزش اشک های دلت را ندارد... هیچ چیز.



پیوست: من اگه ننویسم میمیرم.