گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

من هرچه راه میروم یادم نمیرود

هرچه درخت های بدون برگ را درسرمای خشک هوا پشت سرمیگذارم فراموشم نمیشود

من هرچه ادامه میدهم زمان نمیگذرد

مانده ام در قسمتی از گذشته ی زندگیم درست همان  زمانی که نباید

خیابان ها کوچه ها درخت ها حتی صداها توی لعنتی رایادم می آورد


چرا تمام نمیشوی من خلاص شوم از هرچه خاطره است که مانده...