گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

گاهی باورهایت رافراموش کنی

دلت بخواهد کسی باشد نگران شود

دلش تنگ شود

بادیدن بعضی چیزها خواندن بعضی نوشته ها شنیدن بعضی آهنگ ها دلش یادت کند

دلش بخواهد نگاهش را    فقط نگاهش را بدهد به چشمانت

اول صبح پیاده تورا ببرد لب ساحل مقابل موج ها پیشانیت راببوسد محکم بغلت کند سرت را بگذارد روی سینه اش و تو بین صدای موج و ضربان قلبش بمانی   واین حجم از ارامش راباورکنی و یک جابفرستی به ته قلبت...

یکی که تاابد در قلبش بمانی

نفسش به نفست بند باشد


اصلا دلش گره خورده باشد به وجودت...



اما باورها چیزدیگریست.




# موقت