گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

ت چ بخای چ نخای همه ی روزی تکراری میشن

ت واس بقیه بقیه واس ت

چاره ای نداری جزاینک قبولش کنی این زندگی تکراری رو

درست همینجاست ک ی قطره اشک میریزه رو گونه راستتو هیچکس نیست تا بادست چپش اشکتو پاک کن ومحکم بغلت کن و ت باصدای ضربان قلبش آروم بشی وهمه چی یادت بره

نیومدم اینارو بنویسم ک تهش بگم کسی نیست

برو جلوی آیینه خودتو نگاکن

ببین خودت هستی

ت واس تغییر زندگیت بوجود هیشکی جزخودت نیاز نداری

بلندشو رویاهاتو تو زندگیت نقاشی کن

واس ساختنش تا تهش تلاش کن

قوی باش

هیشکی نمیتونه تورواز پادراره

ت خودتو داری

خودت...