گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

از بین گل های دستش یک گل رز سفید انتخاب کردم

بعد ازحساب کردن لبخند روی لب هایش نشست

ازاوپرسیدم خواهرداری ؟     باصدایی مظلوم گفت :بله خانوم

گل را دستش دادم و گفتم:این را از طرف من هدیه بده به خواهرت.   چشم هایش برق زد

حالا من مانده بودم  و بغض گلویم...


نظرات  (۷)

تنها کسی که اگرشب بایک شاخه گل به خانه بازگردد؛مؤاخذه میشود
کودک گل فروش سرچهارراه است...
پاسخ:
اهم   :(
:(
پاسخ:
:(
نمی دونم
 دستم به نوشتن هیچی نمیاد
شرمنده
پاسخ:

تلخ

خیلی تلخ


۲۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۳ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
آخییی چه خوب و لطیف بود
پاسخ:
تشکر
به امید روزی که مجبور نباشه...
پاسخ:
امیدوارم...
سلام ...
شما هم کنکوری هستین؟ امسال؟
چ خوب شد لااقل از تنهایی درومدم
پاسخ:

سلوووووم  کجا بودی تا حالا؟

بلی بسی کنکوری بسرمیبریم!

:)

لای کتاب های مختلف کنکور گم شده بودم :))
خوشحالم از آشناییتون
امیدوارم موفق باشید^_^
پاسخ:

باز خداروشکر پیداشدی   :)

من نیز خرسندم از بودنتون بانو  :)

شما هم موفق باشی کلی زیاد  :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">