گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

گاه نوشت های دختری در همین نزدیکی...

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

اینکه هروقت در آینه درچشم هایت نگاه میکنی بفهمی یک چیزی ته ته نگاهت کم است ... مثل شوق زندگی...
مثل اینکه یک چیزی را جا گذاشته باشی یک جای دیگر دنیا...
یااصلا انگار یک چیزی را گم کردی وهرچه میگردی پیدا نمیشود...
نشان میدهد یک چیزیت شده...
نشان میدهد خوب نیستی... همان همیشگیت نیستی...
آنجاست ک نگاهت را حتی از آینه ی اتاقت هم میگیری چه برسد به آدم های روزگارت...
حواست هست لحن خواندنت اصلا شبیه لحن نوشته هایم نیست...!