گاه نوشت های من

ونمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

گاه نوشت های من

ونمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

اورا در آغوش میگیری

وجودش انقدر در آغوشت آرام میگیرد که به خواب میرود

انوقت همانجاست که دلت را جامیگذاری پشت پلک های کوچکش روی گونه هایی که درست شبیه پدرش است روی لب هایی که از فرط کوچکی تنها تحمل بوسه را دارد

فقط یک چیزی میشود بگویی چقدر طول میکشد باورکنی تو مادر فرشته ی کوچک ومعصوم آغوشت  نیستی...